مجید توکلی: یک حاکم دیکتاتور تنها احساس خطرش از شجاعان است که نافرمانی می کنند

اوت 2, 2010

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۸۹

مجید توکلی دانشجوی دربند دانشگاه امیرکبیر در نوشته ای جدید نظرات خود را در مورد وضعیت فعلی ایران، جنبش سبز و دانشجویان ایران بیان کرده است.

به گزارش دانشجونیوز این متن در اوایل تیرماه و پیش از روز ١۸ تیرماه، سالروز حمله به کوی دانشگاه نوشته شده است اما به دلیل فشارها بر مجید توکلی تاکنون منتشر نشده بود. لازم به ذکر است مجید توکلی، بارها از سوی دادستان تهران به دلیل نوشته هایش مورد تهدید قرار گرفته و از وی خواسته شده است که نوشته ها و نظرات خود را تکذیب کند.

مجید توکلی عضو انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر و عضو شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت از ١۶ آذرماه گذشته در بازداشت در زندان اوین نگهداری می شود. وی هم اکنون به همراه ١۶ تن دیگر از زندانیان سیاسی در اعتصاب غذا به سر می برد. متن یادداشت اخیر وی در ذیل آمده است:

١- می‌گویند از ادبیات تند و زننده‌ای استفاده می‌کنم. شاید چنین باشد ولی آیا گفتن از تجاوز و قتل و کشتار و سرکوب مردم در کنار بیان اتفاقاتی چون کهریزک و شکنجه‌های قرون وسطایی و سلول انفرادی و دادگاه‌های فرمایشی و … ، تند و زننده است ولی اتفاقات مؤید این عبارات گفته شده، تند و زننده نیست؟ می‌گویند از دوران سیاه استبداد و این همه بیداد با این عبارات سیاه نگویم ولی چه کنم که دوران غریبی از دود و خون و اشک بر سرزمینمان حاکم شده است که در جمع فقر و فحشاء، دروغ و خیانت و جنایت و داستان تلخ فروش سرمایه‌های ملی و بازی با عزت ایرانی و لگدمالی حیثیت انسانی و وجدان آدمی و هر آن ‌چه از رذالت و پستی است، نمی‌توان سکوت کرد و یا چشم بر حقیقت سیاه آن بست.

این روزها کثیری از نامه‌ها و منشورها و مانیفست‌هایی که دربرگیرنده‌ی معذرت‌هایی از گذشته و طلب بخشش و آمرزش و همچنین احساس خطر از نحوه‌ی کنونی اداره‌ی کشور، اعلام اعتراض و انزجار نسبت به بی‌اخلاقی‌های موجود در عرصه‌ی حاکمیت و ارائه برنامه‌ها و راهکارهای خروج از بن‌بست موجود و سرانجام بیان‌هایی «برای تغییر» و «مؤید امید» است، منتشر می‌گردد.

بیانیه‌ها و نامه های رهبران سبز -به ویژه میرحسین موسوی- نیز که دربرگیرنده‌ی فضایی سرشار از امید و پیام‌هایی مبنی بر آگاهی از شرایط روز و نوید و راهبردها و برنامه‌هایی برای آینده است، بر اساس واقع‌بینیِ آرمانی جنبش‌های برای تغییر همراه با خواست و مطالبات مردم و با درنظر گرفتن ظرفیت‌های پویای جامعه منتشر می‌گردد و محور فعالیت‌های آینده است.

حال که نهضت بیانیه‌ها و نامه‌ها جایگاه خود را در زمانه شدت یافتن سرکوب -در چالش‌آفرینی درونی جامعه و حاکمیت و در گذار مردمان همیشه در صحنه‌ی حکومت‌ شده‌ی نا آگاه به شهروندان حق‌مدار دنیای مدرن- یافته است، یادداشت‌هایی مرتبط با فضای کنونی کشور بی‌مخاطب و بی‌حاصل نمی‌ماند و آن جایی که تغییر به سیلِ خروشانِ مردم و اندکی زمان نیاز دارد، چنین هوشیاری و ذکاوت تک تیراندازان -بر خال هدف زدن- می‌تواند بیش از سیلی فراگیر دشمن را از پای درآورد و مراد را به مقصود رساند.

نکته‌ی دیگر این که دیر زمانی است حسب رفتار کارگزاران و مدیران جمهوری اسلامی و عوامل امنیتی و قضایی و نظامی به این پندار رسیده‌ام که رهبری از مخاطب قرارگرفتن بسیار برآشفته و عصبانی می‌شوند تا همه بگویند ایشان تاب و توان شنیدن صدای منتقد و دیدن وجود انتقاد را ندارند و به تبع وی کارگزاران جمهوری اسلامی نیز چنین‌اند. اما چه کنیم که عرصه سیاست اگر از خون لبریز شود خالی از ایستادگی و انتقاد نمی‌شود.

٢- درس‌هایی از تاریخ فرامکانی و فرازمانی است. از سقوط دیکتاتورها و ناپایداری ظلم و رسوایی خشونت و زوال قدرت که فعلا نمی‌گویم. از چرخش دوستان و آشتی دشمنان و جنگ‌ها و صلح‌ها هم باشد برای روزهای روشنی که فراخواهد رسید. حتما در گوشه گوشه‌های تاریخ، دوران گذار سرزمین‌ها را دیده‌اید. شرح شکل‌گیری ادیان خوانده‌اید که چگونه ارزش‌های جدید که جامعه‌ی سنتی آن‌ها را ضدارزش می‌داند بر دین و نظام ارزشی مستقر شورش می‌کنند و در چشم برهم زدنی حاکم و مسلط می‌شوند و از فردای آن روز نیز داستان و نظام و دین جدیدی را پی می‌ریزند.

امروز ما نیز؛ در سویی افتخاراتی است که مخالفانش رذالت می‌پندارند و خیانت‌هایی است که دشمنش خدمت می‌خواند و عملی را همزمان کسی مدح می‌گوید و دیگری ذم. ٢٢ خرداد را عده‌ای جشن بیداری می‌دانند و عده‌ای ناراحت از اینکه چرا این عدد ٢٢ است و چرا دوبار عدد ٢ دارد. ٢۵ خرداد اگر حماسه‌ای است برای دیگری آغاز فتنه و شروع عزم تغییر و تسخیر. ٢٩ خرداد اگر نقطه عطف فصل‌الخطابی و اتمام حجت است برای عده‌ای روز ننگین خطبه‌های جمعه که ٣٠ خرداد را روز کشتار وسیع مردم به مجوز خطبه ٢٩ خرداد گردانید. روزهای موازی و مقابل ۶ و ٩ دی و ١۸ و ٢٣ تیر در تاریخ ما کم نیستند. اما درس‌های تاریخ می‌گوید که ٢۵ خرداد و ۶ دی و ١۸ تیر می‌مانند و آن روزهای مقابل به تاریکی‌های تاریخ می‌پیوندند. تاریخ پرسش‌های فراوانی را پاسخ می‌دهد که چرا روزهای مردم روزهایی است که حاکمان در سوی آن قرار ندارند. چرا صاحبان قدرت نمی‌توانند به تجمعات مردم دل خوش کنند در حالی که مخالفان به چند معترض نیز می‌توانند مباهات نمایند و چرا جهالت و اغماض از درک مناسبت تاریخ در شکل‌گیری زوال زودتر اثر می‌بخشد.

حال چرا به این مسأله رجوع کرده‌ام. می‌خواهم از ریشه‌های مشکلات جامعه بگویم که چنان با فرهنگ مسلط حاکمان عجین شده است که گاه جلب نظر هم نمی‌کند و در زمانی هم که می‌تواند انتقادی در پی داشته باشد با سکوت از سر ترس و مصلحت همراه می‌شود. بحران کنونی ایران بسته به دلایل متعددی که جدای از تنگ نظری‌ها و جهالت‌های پندارهای فاصله گرفته از دنیای امروز و مقتضیات زمانه، به ریشه دواندن خرافه و چاپلوسی و دروغ در کنار اشاعه و گسترش خشونت در ساختار حاکمیت برمی‌گردد. مسأله‌ای که گاه به عنوان مباهات و افتخارات نظام ولایی از سوی حامیان مورد ستایش و تبلیغ قرار می‌گیرد و خرافه و پندار دروغین را اشاعه داده و واقعی می‌خوانند و سنگ بنای تقدس‌مآبی و سرکوبِ هر عقیده و نظر غیر و تنگ شدن حلقه‌ی حضور افراد و تنگی عرصه‌سخن و انتقاد را فراهم می‌آورد.

خشونت‌طلبی، خرافه‌پرستی و تنگ‌نظری در کنار انبوهی از مشکلات چون منفعت‌پرستی و خوی اشرافی‌گری و تحجر و عصبیت‌های جاهلانه و رسوخ ناآگاهی در طبقات مختلف از مردم تا بزرگان جمهوری اسلامی و ماجراجویی این روزهای دولت ایران، کشور را به پرتگاه سقوط و تباهی کشانده است.

مواردی از این داستان بلند چنین است که؛ در مراسم‌های دیدار با رهبری بشقاب غذای وی را بعد از خوردن چند قاشق و رفتن، هریک از آن جماعت حاضر دست به دست می‌چرخانند و دانه‌ای برنج به تبرک از آن بشقاب می‌خورند. بر قندهایی دعا می‌خواند و فوت می‌کند و سردار و استاد و مدیر این مملکت یقه برای آن پاره می‌کنند. زنانی تبرک را در محضر ایشان به نیابت از همسر انجام می‌دهند. برحسب خواب و تعبیر خواب امورات مملکت چرخانده می شود. استخاره تعیین می‌کند با چه کسانی رابطه و مراوده سیاسی وجود داشته باشد، از چه کسانی حمایت شکل گیرد یا کدام قانون‌ها تصویب شود.

اراده‌ها و تصمیمات به لحظه‌ای تردید و کابوسی نامفهوم‌تر تغییر می‌کند و خلاصه اینکه حکومت‌ داری و تدبیر امور کشور را با استخاره و نگاه به قرآن و کتب خاص و ادعیه‌ها گذراندن قابل پذیرش نیست. وای به خواب‌های بد که خواب‌گزاران چاپلوس برای سرکوب مخالفان تعبیر چنان کنند و وای به رویاهای سیری و سرخوشی که همان تملق‌گویانِ سالوس، رهبر و مدیر را در ورطه توهم و اشتباه اندازند. البته سخت است پذیرش اینکه کشور با ماشاءالله و انشاءالله می‌چرخد. مگر تدبیر و مدیریت، مگر توسعه و پیشرفت، مگر انسانیت و اخلاق را می‌توان به خیال‌پردازی محقق کرد؟ با نیت و پندار نمی‌توان چرخ امور را چرخاند. مگر می‌شود در برابر همه‌ی بسته‌ها و توافق‌های چندین صفحه‌ای که بر اساس کار تخصصی و کارشناسی در کشورهای مختلف و در گیر و دار بحث‌های طولانی حاصل شده از شروع تغییر جهانی به مدیریت امام زمان سخن گفت؟ یعنی پندارهای دینی و اصول اعتقادی یک مذهب چنین ساده و سطحی‌اند که ملعبه‌ی ماجراجویی در عرصه سیاسی می‌شوند؟ مگر احترام و حرمت و اهل بیت -که شیعه به ایشان عشق می‌ورزند- چنین ساده و بازیچه است که مدیران و ناظران و رهبرانی که نمی‌توانند دلیل و توضیحی برای رفتارهای ناهنجارشان بیابند به یک خواب از ایشان همه‌ی مسائل را توجیه می کنند.

در پایان همه‌ی این کار‌ها از ادبیاتی دینی و ارزشی استفاده می کنیم و نیت را نیک می نمائیم که ما دنبال چنین و چنان بوده‌ایم و زیر سایه‌ی این و آن در پی تحقق امری قدسی و دینی هستیم. بدانید که تاریخ و مردم کاری به نیت ندارند و ارزیابی را از رفتار و عملکرد به عمل می‌آورند. بدانید تاریخ نیت‌ها را هم، گاه از سرانجام آن‌ها به نقد می‌نشیند. مگر می‌شود این همه انزوا و تحقیر و فقر و عقب‌ماندگی را به راحتی پذیرفت و همچنان صدایی فریاد‌وار داشت و لبخندی منافقانه بر لب جاری کرد.

ای کاش اسب‌ها و پیپ‌ها افزون می‌شدند. ای کاش صبح‌های کوه‌پیمایی بیشتر می‌شدند. ای کاش مشکلات خانوادگی و بحران‌های گذشته خود را نشان نمی‌داد. ای کاش چله‌نشینی شهر میعاد و پیر و موکل افزون می‌شدند. ای کاش دستمال و عبای عرفانی بسنده بود. ای کاش جلال معنوی را پی می‌گرفتید. ای کاش می‌پذیرفتید که همچنان دیگرانی هم هستند که از خوابیدن در کمپ‌ها و مقر‌های بسیج و سپاه به هنگام جنگ متنفر باشند و هر غذایی را نخورند. ای کاش مطامع و منافع، موضع مخالفت با تشکیل و گسترش سپاه در دریا و هوا را تغییر نمی‌داد و ای کاش مدیران بولتن‌های داخلی سپاه و حمله‌کننده به رفتارهای نخست دهه ۶٠ در بیت همه کاره نمی‌شدند و ما را بازجویی نمی‌کردند.

تصور اینکه جادوگران و طالع‌بینان و خوابگزاران دربار نمرود و فرعون و نرون به اینجا رسیده باشند، تصور گرانی است. فکر نمی‌کردیم چنین خرافات و حماقت‌هایی که بسیار کم‌رنگ در دربار شاهان صفوی و نالایقان دربار قاجار چون مظفرالدین شاه بود، هنوز باقی مانده باشد. اما گویا این حقیقت دارد که خرافات گریبان‌گیر جامعه ماست.

وقتی به جای عقلانیت و تدبیر، خرافه و استخاره به مسند امور بنشیند عجیب نیست چنین بر مردم خرده بگیرند و حکم دهند هر آنچه که در آن خواب پریشان آمده نیست و نابود گردد. کابوسی که هر روز در دانشگاه‌ها می‌دیدند، امروز در خیابان‌ها ببینند. اما می‌دانم آنهایی که تا دیروز از آمدن مردم می‌ترسیدند اینک از نیامدن مردم نیز می‌ترسند که کابوس حاکمان خیره‌سر و مستبدین تاریخ زود تحقق می‌یابد. آنگاه که ترس و تردید در اساس حاکمیت رخنه کند کابوس‌ها و خواب‌های پریشان هر آمدن و نیامدن را توطئه می‌پندارند و از هر آنچه مردم انجام دهند هراس وجود دارد.

باید دانست مردم مانده‌اند و با آزادی و دموکراسی زنده هستند و حقوق بشر، شاداب‌تر و پرتوان تر از همیشه با انبوهی از حامیان باقی‌مانده، و کابوس‌ها را تحقق خواهد بخشید. شاید اندکی دیگر طول بکشد تا جامعه خطر و اثراتِ سوءحاکمیتِ خرافه و استخاره را بر کشور بفهمد. در دوران تبلیغات انتخابات خرداد ٨٨ هم میرحسین موسوی و مهدی کروبی و اطرافیان این دو بارها و بارها هشدار دادند، اما در یک سال گذشته آثار سوء این نحوه‌ی اداره‌ی کشور بر عده‌ای عیان‌تر شده است و امید است حجاب تقدس‌مآبی این بی‌تدبیری در عرصه سیاست نیز فروافتد و رسوایی خرافه را در کشور شاهد باشیم چنانچه رسوایی خشونت محصول نخست استقامت و ایستادگی مدنی مردم در سال ٨٨ بود.

مسأله دیگر تنگ شدن حلقه مدیران و تصمیم‌گیران و تصمیم سازان در کنار تنگ شدن مجرای آزادی بیان و اندیشه است که خطر آن به مراتب از رواج خشونت و رواج خرافه بیشتر بوده است. بوده‌اند نظام‌های خرافه‌‌محور و رهبران «خود خدا خوانی» که از خشونت دور بوده اند و یا از همه‌ی افراد با توجه به استعدادهایشان استفاده برده‌اند و بوده‌اند نظام‌های خشونت‌طلب توسعه‌گرا و شایسته‌سالاری که آینده کشورشان را پس از دوره‌ای خشونت با عبور از وضع پیشینِ خشونت‌بار به ثبات مدنی و انسانی یک جامعه مدرن و رو یه پیشرفت رسانده‌اند . اما آن‌جایی که حذف عقاید و تحدید مرز اندیشه و تهدید بیان انتقاد و ممانعت از سخن نو و جدید بروز می‌نماید، بدترین دشمن جامعه و وانسان‌ها در شکل‌گیری مرز خودی و غیرخودی، مجموعه‌ی بزرگی از بدبختی‌های یک سرزمین را با خود به همراه می‌آورد.‌

تنگ شدن حلقه ی مدیران و مقدم بر آن نگاه ایدئولوژیک و همرنگ سازی عموم با خود و خاموشی و سانسور غیر و اصرار و فشار بر تکرار مونولوگ رسمی، اموری در هم تنیده و مرتبط است که آینده هر کشوری را می تواند به سمت نابودی ببرد. آنچه عواقب مرز بین خودی و غیر خودی در نظامی ایدئولوژیک در خشونت آفرینی، بیگانه سازی و دشمن تراشی های خودساخته و تحمیل اراده در ذیل قدرت قاهره حکومت است؛ در یک سو به رواج خشونت و گسترش آن و خشونت‌باوری مدیران و رهبران می‌انجامد و در دیگر سو در بیگانه‌ستیزی و دشمن‌کشی غیرخودی‌ها به حذف و سانسور هر سخن غیر‌خودی و کم‌کم به مقدس‌خوانی سخنِ خودی و هاله خرافه و وجهه جادویی می‌انجامد.

بنابراین می‌توان نگاه انحصار‌طلبانه در عرصه حاکمیت را یکی از دو پایه‌ی دیکتاتوری -که خشونت و اقتدارگرایی است- دانست و درام دیکتاتوری را در شکل‌دهی ایده‌های مقدس‌مآب در تحمیق افراد جامعه و تعمیق خواست حاکم و اراده سلطانی دید و این همان درد مبتلا به جامعه‌ی امروز ماست.

البته این تنگ شدن عرصه برای بروز سخن غیر و حضور مدیران غیر هم‌سو با اراده‌ی اول حاکمیت از آن هنگام نهاد شد که سنگ بنای سیاسی کشور نه براساس احترام به اعتقادات افراد و آزادی وجدان بلکه مبتنی بر برتربینی اعتقادی و معرفی مکتبی نظام سیاسی شکل گرفت. تقابل با پلورالیسم و دشمنی با رواداری در عرصه سیاسی جز به چنین سرانجام استبدادی نخواهد انجامید. سرانجامی که اندک دهن‌کجی‌ها و سخت‌گیری‌ها به آزادی اندیشه و آزادی عقیده و آزادی بیان و آزادی مطبوعات و دیگر آزادی‌های فردی و اجتماعی و سیاسی در روز نخست به دشمنی تام و کامل با هرگونه آزادی منتهی گردید.

البته در این شرایط بحرانی کشور با انبوهی از آسیب‌ها و مشکلات روبرو هستیم که حتی در ریشه‌یابی آن نیز درمان‌های متعدد و گاه سردرگم در تعیین مقدمِ آسیب‌ها را داریم. ولی با توجه به سه آفت حکومت‌داری در این شرایط -خشونت‌طلبی، خرافه‌پرستی و تنگ‌نظری- که مورد بررسی قرار گرفت می‌تواند بسیاری از مشکلات کشور را حل نماید و انتقاد و پرداخت به این سه مسأله برای ایجاد تغییر از وظایف فعالان جنبش سبز است.

٣- ١٨ تیر نزدیک است. ١۸ تیری که یکی از بزرگترین روز‌های دانشگاه است و نشانی دارد از مظلومیت و ایستادگی و آزادی‌خواهی دانشجویان. چه تلخ بود که در ١۶ آذر ٣٢ دسته‌ی جانباز چنان یورش آوردند و کثیری را مجروح کردند و آن سه قطره خون را برای همیشه‌ی تاریخ دانشگاه بر پیکر جنبش دانشجویی ماندگار ساختند و چه تلخ‌تر که در ١۸ تیر ۷٨ جماعت انصار و عده ای لباس شخصی در حمایت خودفروختگان انتظامی حریم دانشگاه‌ها و خوابگاه‌های دانشجویی را شکستند و چنان فجایعی را به بار آوردند. در‌ها را با لگد و تبر شکستند و چماق و دشنه را بر یاران دبستانی‌مان فرود آوردند و دوستانمان را از بام و پنجره به پائین پرت کردند.

١١ سال گذشت از آن روز‌های تلخ و شب‌های تلخ. ١١سال گذشت از درد بزرگ عصر ما. ١١سال گذشت و باز هم تکرار شد. بیش از یک سال می‌گذرد. دوستی می‌گفت که چگونه ساعت ٢ و ٣ بامداد به کوی حمله آوردند. در حالی که دانشجویان برای حفظ جانشان سنگر‌هایی آماده کرده بودند و از خود دفاع می‌کردند، شلیک‌های متعدد تفنگ‌های ساچمه‌ای سر و تن دوستمان را از ساچمه پر کرده بود. چگونه همان دوستانمان را یافتند و به جرم هدف ساچمه بودن در انفرادی می‌انداختند.

چگونه تمام تلاششان را کردند تا از شهدای کوی نامی برده نشود. یک سال گذشت تا بدانیم که ١١ سال قبل چه گذشته است. شاید می‌بایست ١٠ سال می‌گذشت تا تجربه‌ی تلخ حمله‌ی جماعت لباس شخصی به خوابگاه‌ها را در دیگر شهر‌ها چون شیراز و اصفهان هم می‌دیدیم.

بی‌بهانه هم می‌توان از جنبش دانشجویی نوشت اما وقتی بهانه‌ای هم باشد که چه نیکو‌تر است مروری بر شرایط و راهبرد‌های دانشجویان برای آینده و گذر از وضعیت بحرانی کنونی داشت.

از آنجایی که بسیاری از سخن‌ها در این باره تکراری خواهد بود به برخی موارد اشاره خواهد شد؛ مکتوب کردن تجربیات و پذیرش واقعیت‌هایی چون غیر‌قانونی بودن بخشی از فعالیت‌ها و تشکل‌های موجود در دانشگاه، ضرورت برنامه‌های اعتراضی بزرگ یک یا چند بار در سال در هر دانشگاه، یافتن وارثان شایسته برای ادامه‌ی جنبش در هر دانشگاه، یافتن تریبون مناسب و مشترک، ارتباط مناسب فعالان دانشگاه‌های مختلف با یکدیگر و صدور بیانیه‌های گوناگون و مشترک، ضرورت شبنامه‌ها و جزوات، تشکیل گروه‌های فکری و مطالعاتی، تقویت نشریات رسمی و حفظ آن‌ها، حضور در تشکل‌های رسمی و تسلط بر آن‌ها و بسیاری موارد دیگر که در این سال‌ها چه در قالب مقالات جزوات دانشجویی و چه در قالب نوشته‌های غیر‌ایرانی ارائه شده و از باب پشتوانه‌ی رجوع به منابع و پیشنهادات، جنبش دانشجویی را غنی ساخته است.

در فرصت این نوشته نیز فقط به ضرورت فعالیت تشکیلاتی می‌پردازم تا در یادمان یازدهمین ١۸ تیرمان سخنی با دانشجویان داشته باشم.

فعالیت تشکیلاتی علاوه بر نظم و مشورت و همکاری در بهره وری از تجربیات گذشته و شکل گیری ذهن قاعده مند و منظم -ذهن تشکیلاتی- حائز اهمیت است. در یک فعالیت تشکیلاتی، اهداف در مجموع شرایط کشور و در ارتباط با دیگر گروه های دانشجویی مدنظر قرار می گیرد و استراتژی بر اساس هدفمندی فعالیت و روشمندی حرکت در ادامه مسیر از ابتدا مشخص می گردد. پس از سیاست گذاری ها در تعیین خط مشی و روابط و ادبیات سیاسی و اجتماعی در رسیدن به هدف؛ خلاقیت و ابتکار دانشجویان در ارائه راه ها و نحوه های گوناگون عمل در قالب تاکتیک های مبارزه/فعالیت نمایان می گردد. در این گونه از فعالیت الگوبرداری و همراهی چند دانشگاه در موضوع واحد یا موضوعات متعدد، فشار رسانه ای بیشتر ایجاد می نماید و علاوه بر دلگرمی برای فعالین، نوید وجود پشتوانه ی حمایتی بیشتر در آینده را نیز می دهد. داشتن تریبون بیان نظرات و مواضع، ارگان رسمی انتشاراتی، سخنگو، اعتبار گذشته و تجربه ی اداره برنامه هایی چون اعتصابات و تریبون های آزاد و … می تواند یاری رسان خوبی برای نحوه ی فعالیت تشکیلاتی در دانشگاه باشد. همچنین اعتبار پیشینی در جذب اعضا و نیروی فعال و مخفی نگه داشتن سازمان فعالیتی و نحوه ی عمل ِ اعتراضات پرهزینه بسیار موثر خواهد بود.

تشکل های ریشه داری چون انجمن اسلامی در دانشگاه ها در چرخش از مواضع دهه ی ۶٠ و ۷٠ خود و تبدیل شدن به کانون حضور نیروهای دگراندیش و منتقد وضع موجود با توجه به برخوردهای چند سال اخیر با دفتر تحکیم وحدت طیف علامه اگر چه جایگاه رسمی خود را از دست داده اند اما همچنان معتبرترین تشکل دانشجویی با فراگیری عمومی برای بسط آرایی در زمینه های آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. طیف مدرن دفتر تحکیم وحدت تنها جریان باقی مانده تا چند سال اخیر بوده است که با وجود تاثر از هجوم های حاکمیت و برنامه های امنیتی توانسته بود در جایگاه یک جنبش اعتراضی-دانشجویی بماند و به پشتوانه ی اعضای بیش از ۵۰ دانشگاه توانسته بود ارتباطات بین دانشگاهی را فراهم آورد و در همکاری با خبرنامه های نزدیک به انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر – امیرکبیر و دانشجونیوز- بیان کننده ی نظرات طیف وسیعی از دانشجویان باشد. اگر چه پس از بر سر کار آمدن دولت نهم نیروهای چپ و سوسیال سعی بر تشکل سازی های متعدد و جدا شدن از این تنها باقی مانده سنت آزادی خواهی و استبداد ستیزی دانشگاه را داشته اند ولی علی رغم تلاش های نیروهای چپ و تضعیف جایگاه دفتر تحکیم وحدت در فرسایش در برابر سیل هجوم امنیتی و پلیسی، دفتر تحکیم وحدت همچنان به عنوان بزرگترین مجموعه ی نیروهای منتقد دانشجویی باقی مانده است. بازداشت های اخیر ضربه های بدی بر پیکره تحکیم وارد ساخت که با گروگان گیری عده ای و منفعل کردن جمعی دیگر عملاً این تشکل را به حالت کما برده است و بر خلاف تضمین های قبلی دبیران تحکیم مبنی بر وجود شورای انتقالی و تلاش برای برگزاری انتخابات مجازی و حتی مصاحبه های تصویری قبل از بازداشت برای پاسخ به برخی اظهارات و اعترافات ساختگی و کذب اتاق بازجویی هنوز صورت تحقق این مسائل را ندیده ایم.

از آنجایی که انجمن های اسلامی وجوب فعالیت در فضای مجازی را درک کرده اند و با برگزاری انتخابات مجازی و عضو گیری های متنوع خود استمرار حیاتشان را تضمین کرده اند و با بیانیه های مناسبت های مختلف و برگزاری برنامه های بزرگ تجمع و اعتصاب و تریبون آزاد و در اختیار گرفتن فضای دانشگاه در دانشکده ها و سلف سرویس ها و خوابگاه ها به مدیریت سیاسی فضای دانشجویی می پردازند و از طریق شبنامه ها و نشریات وابسته، اطلاعات و آگاهی لازم را به دانشجویان می دهند ولی دفتر تحکیم دچار انفعالی شده است که لازم است مطابق با نحوه ی عمل انجمن ها به سرعت برای عبور از بحران کنونی انفعال خویش اقدام نماید. اهمیت عبور دفتر تحکیم وحدت از شرایط کنونی و برگزاری انتخابات و واگذاری تدبیر امور به دست نسلی نو از فعالان دانشجویی در ادامه و استمرار فعالیت تشکیلاتی و هدفمند و عقبه دار و در آموزش نحوه ی عمل منظم و هدفمند برای انتقال به جامعه و در تبدیل خرده جنبش ها به جنبش های ملی بسیار حائز اهمیت است. در این دوره تشکل های دانشجویی -که جنبشی خاص با مخاطب عام و کارکرد جنبش های عام در شرایط خاص است- بهترین راهبرنده های جنبش مردمی در ایران هستند. تجربه، نیروی انسانی فعال، ‌توجه به آگاهی و هدفمندی و دلیل مندی اقدامات از مهمترین وجوه امتیاز و برتری جنبش دانشجویی است. هر تشکل دانشجویی فراگیری می تواند حیات سیاسی جنبش سبز را تضمین نماید. آنچه که درباره این فعالیت های تشکیلاتی دارای اهمیت است هویت مندی (هویت داری) رهبران و قاعده مندی فعالان به مرامنامه ای منطبق بر رفتار مورد نظر از سوی مردم و در شرایط کنونی همراه با خواست های اصلی جنبش سبز است. استفاده از افراد شناخته شده در شورای مرکزی یا شوراهای مشورتی یا جایگاه های افتخاری می تواند یاری رسان بخشی از هویت مندی فعالیت فراگیر تشکیلاتی باشد. در ادامه نیز نحوه ی عمل شجاعانه و پیگیر و البته خوانش و بازتاب صحیح مواضع گروه در بیانیه ها و مصاحبه ها قالب مورد نظر را تکمیل می نماید.

۴- بیش از یک سال از شروع جنبش سبزی که عزم تغییر وضع موجود را دارد می گذرد. در این مدت اتفاقات فراوانی در کشور به وقوع پیوست که موید هدف این جنبش -تغییر وضع موجود- است. آنچه که ما را بیش از هر چیز نسبت به آینده امیدوار نگه داشته است آگاهی مردم و اهمیت یافتن آزادی وجدان و برتری اصول عام انسانیت است. توجه به اخلاق مداری و پرهیز از خشونت در یکسان دانستن حیثیت انسانی و لزوم پاسداشت کرامت انسان در طول ارائه و پیگیری مطالبات برای تغییر وضع موجود و پذیرش و استقبال مناسب تکیه گاه های امید برای پیروزی در این مدت بوده است. در کنار حضور و ایستادگی مردم و عملکردهای دایر بر صداقت و شجاعت رهبران سبز شرایط جامعه و حمایت های بین المللی نیز دلگرمی طی راهی بود که مردم آغاز کرده بودند. در این مدت رهبران کشورها و نهادهای بین المللی و عموم انسان های آزاد و آزادی خواه جهان نشان دادند که دستی که گلوی آزادی خواهان را بفشارد در مذاکرات در کسب امتیاز و اعتبار فشرده نمی شود و خطر جهانی حکومتی که از هیچ خشونت و سرکوبی علیه ی مردمش ابا ندارد را جدی می دانند و می دانند که حاکمانی که برای بقایشان انسانیت را در خیابان ها و زندان ها لگدمال کرده اند و سالی خونین برای مردم معترض سرزمینشان رقم زده اند اگر فرصت بیابند زیاده خواهی و بی منطقی خود را با سلاح های کشتار جمعی و عملیات های تروریستی در هر گوشه ای از دنیا به نمایش خواهند گذاشت. امروز ثابت گردیده که در تصمیم گیری های جهانی انسانیت مقدم بر منفعت است و این گزیده ی اتفاقات صورت گرفته در یک سال گذشته است. اما آنچه که بیشتر محل نظر و بررسی است وضعیت کنونی ایران در نگاهی از درون است. آنچه که در باب بررسی وضعیت اسفناک فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه ایران چه در تحلیل و تحقیق درباره شکاف های ایجاد شده و چه در حکم دهی و نظریه پردازی فروپاشی های همبسته و تدریجی در جامعه ایران است در همین چهار بحران چنین خواهد بود:

الف) نسل نویی سر برآورده است که در ارزش ها و مبانی فکری در ستیز با مبانی رسمی و نسل گذشته قرار دارد. رویکردهای دینی و آسمانی- ماورایی را به راحتی نمی پذیرد. نقش های پیامبری را در طول تاریخ می بیند، عصمت و معجزه را در چالش بحث ها و نظریه ها می یابد، گذشته سرزمینش و نسبت شرق و غرب را به قرائت رسمی نمی پذیرد. خدا، انسان، طبیعت، تاریخ، آینده، عقل و … را متفاوت می فهمد. گونه ی رفتار کشورها و سطح پیشرفت و توجه به انسانیت کشورهای مختلف را می یابد. در برابر عظمت سر به فلک برده و گوش فلک کر کرده ی تمدن اسلامی-ایرانی و تمدن ایرانی-باستانی بار گرانی را می بیند که نه توان بردنش را دارد و نه توان زمین گذاشتن آن را و سرانجام در برابر پوچی و عدم سودمندی این فرهنگ خود عظیم خوان، سرِ شورش برداشته و بهره ای از نیهیلیسم برده است. نیهیلیسمی که در شرایط پر آشوب و عدم آرامش جامعه در ابعاد مختلف -اقتصادی و سیاسی و اجتماعی- پهلو به تجربه آنارشیست های جوان قرن ٢٠ اروپا می زند. حال درک این شکاف عمیق جوانان و کثیری از جامعه با فرهنگ مسلط بر جامعه و مواجهه خواست عمومی با تحمیل اعتقادات و رویه ی جبر و زور در موضوع فرهنگ روز به روز عمق و شدت بیشتری می یابد. ادامه این تقابل فروپاشی فرهنگی و نوزایش فرهنگ جدید ایرانی متاثر از مولفه های جهانی و سنت عقلانی-علمی دنیای جدید را موجب می گردد. فرهنگی که در کنار باورمندی اخلاقی-انسانی جهان شمول انسان عصر جدید یک واقعیت و جزء اهداف امروز جنبش سبز در تغییر وضع موجود در مرحله فرهنگ سازی پیش ساختاری و فرمی خود می باشد.

اخراج اساتید و دانشجویان و تبعید و تحدید اندیشمندان و روشنفکران، گزینشی کردن دانشگاه ها و منابع آموزشی و تبلیغات یک سویه ی رسانه ای و واکنش جامعه از دیگر مقوم های این شکاف و فروپاشی فرهنگی است.

ب) دومین شکاف عمیق مشهود در جامعه ایران مربوط به بحران اقتصادی کشور است. وجود جمعیت فراوان زیر خط فقر در کشور، گسترش مسئله حاشیه نشینی و گدایان خیابانی، کاهش قدرت خرید مردم و سقوط احتمالی طبقه متوسط و بستری شدن این طبقه با توجه به سیاست های اقتصادی دولت،‌ فرار شتابان سرمایه از کشور و لاغر شدن طبقه ثروتمند کشور و فربه شدن طبقه فقیر و پایین جامعه در اشاعه فرهنگ گدا پروری کنونی کشور، ‌خطری بزرگ را متوجه کشور کرده است. خطری که در ابتدا بار روانی خویش را راهی خانواده ها کرد تا آثار سویی چون سقوط صنعت در دو سطح فرار مغز ها و متخصصان و بیکاری کارگران به بطن خانواده ها رسوخ کند و مشکلات عدیده فحشا و پدیده ی دختران و پسران خیابانی در کنار گسترش مسئله زنان خیابانی و کودکان خیابانی را به بحران های ازدواج و کاریابی جوانان و کودکان کار افزون گرداند. آثار دیگر این بحران در فقیر و کوچک شدن سبدِ -وسایل و خوراک ضرور- خانوارها خود را نشان داد تا نسل آینده را از هم اکنون در خطر بیماری ها و نارسایی هایی در سقوط شاخص های سلامت و بهبود نسل بیابیم. مسئله سوم کاهش سطح انتظارات اقتصادی و کاهش امکانات رفاهی برای جمع کثیری از طبقات متوسط و پایین جامعه در شدت گرفتن عقب ماندگی کشور و ایجاد سرخوردگی و احساس حقارت در برابر دیگر کشورها بود. بحران های اقتصادی با آثار سوء بر سلامت،‌ بهداشت و پیشرفت، ‌فرهنگ و نظام اجتماعی را با افزایش پدیده های بی خانمانی،‌ حاشیه نشینی، ‌مهاجرت، ‌تکدی گری، کودکان کار، افزایش سطح تن فروشی و کارگران جنسی، افزایش سطح خیانت زناشویی و بی اعتباری پیوندهای زناشویی حتی تا بهره کشی شوهران از همسران به عنوان امکان بهره وری اقتصادی و درگیری فرزندان با والدین در مسائل مالی و اجتماعی و دیگر مسائل یک فروپاشی را آغاز نمود. همچنین فشارهای اقتصادی جهانی در شکل گیری رکودها و بحران ها- در زمانه رکودها و بحران های مالی جهانی- و مسئله خاص دولت های سرکش به عنوان تحریم های شدید اقتصادی در شدت گرفتن بحران اقتصادی موثر بوده است و شکاف اقتصادی را به صورت فاصله گیری اقتصاد کشور از اقتصاد جهان و عقب ماندگی کشور در موضوع توسعه و پیشرفت و یا به بیانی دیگر فاصله گیری واقعیت از ظرفیت و خواست جامعه به ویژه نسل جوان قرار داده است و شکاف را در آستانه یک فروپاشی کامل اقتصادی در کشور رسانده است. این موضوع نه فقط با افزایش تحریم به ورشکستگی نظام بانکی و فقر دامنه دار و فراگیر در کشور منجر می گردد که تاثیر گذاری شدید بر مردم در یک فروپاشی همبسته با دیگر ابعاد مقوم جامعه ی انسانی داشته و به یک فاجعه منتهی خواهد شد.

پ) سومین بعد فروپاشی در فاصله گیری مردم از حاکمیت است که می توان آن را شکاف اجتماعی یا فروپاشی اجتماعی دانست. آنچه که جوهر آن را می توان بی اعتمادی و بالا رفتن دیوار این بی اعتمادی بین مردم و حاکمیت دانست. توجه به رسانه های غیر رسمی، اعتراض به فضای سانسور و مونولوگ حاکمیت، شدت یافتن توجه به فضای مجازی مورد انتقاد حاکمیت، برجسته شدن فضاهای اعتراضی چون دانشگاه ها، احساس ناامنی و احتمال افزایش خبرچینی سیاسی به ویژه در شکل تشکیلاتی و به صورت برجسته مجموعه ای از فاصله گیری ها و اختلافات در پی شکاف فرهنگی و اختلافات ارزشی بین مردم و حاکمیت، در کنار بروز اتفاقات و حوادث سیاسی در تقویم بی اعتمادی مردم نسبت به حاکمیت این شکاف را شکل داده است. دروغ و تقلب که از ارکان اصلی بی اعتمادی است در یک سال گذشته اتهامی است که دولت و حاکمیت نتوانسته است پاسخ مناسبی به آن بدهد و مجموعه ی خیانت های روز اول با افزون شدن جنایات حمله های شبانه و بازداشت های دسته جمعی و خودسرانه و قتل مردم و سرکوب با سلاح گرم و سرد و قضایایی چون کهریزک و وضعیت خاص دادگاه های پس از انتخابات -که نمایشی و فرمایشی بودن و غیرعادلانه بودن روند دادرسی را بیان می کرد- این شکاف را عمیق تر کرده است.

اگر چه مسئله فرهنگ و اقتصاد، مشروعیت حاکمیت را هدف قرار داده است ولی شکاف مردم و حاکمیت در مسیر بحران های اجتماعی و افزایش بی اعتمادی، یک بحران مشروعیت را موجب شده است که در ادامه می تواند به مشروعیت زدایی از حاکمیت بیانجامد. بحرانی که در مسائل سیاسی ملموس تر و مشخص تر است.

مردم در طول یک سال گذشته به انتظار نشسته اند که از تهمت زنی ها، ‌بازداشت ها و مونولوگ و تک صدایی حاکمیت در رسانه های رسمی کاسته شود. مردم انتظار دارند گزارشی عادلانه از وضعیت دادگاه ها ارائه شود، دادگاه هایی که بدون حضور وکلا و بدون اجازه دفاع به متهمان بوده است. مردم می خواهند زندانیان آزاد شوند و یا به مرخصی بیایند. از خانواده های کشته شدگان دلجویی شود. با عاملان و آمران کشتار و شکنجه مردم در خیابانها و بازداشتگاه های رسمی و غیر رسمی برخورد شود. مردم منتظر هستند که در جامعه فضای بیان حقیقت به وجود بیاید و هر انتقادی سرکوب نشود و اساساً خواست مردم پاسخگویی به تلخی ها و سختی های گذشته و به ویژه یک سال گذشته، برداشته شدن سد سانسور و تک صدایی و برداشته شدن حد و مرز خودی و غیرخودی امروز در همه مسائل و برطرف شدن مسائل متعاقب این مرزبندی بین افراد- از امتیازات تحصیلی و مالی و شغلی گرفته تا اجحاف ها و تضییع های نقطه مقابل آن- است.

مسائل فرهنگی و ارزشهای نوی جامعه و طرح تردید در ارزشهای گذشته در بروز اجتماعی خویش چون مسأله حجاب و برخورد پلیسی با آن و تفکیک و سهمیه بندی جنسیتی در مراکز آموزشی و اداری و کارگاه ها و برخورد تبعیض آمیز و گاه توهین آمیز در برابر مردان و زنان در محیط های کاری از دیگر مقوم های این شکاف در منتهی شدن به نقطه فروپاشی نظام اجتماعی مستقر در کشور و بحران مشروعیت در عرصه حکومت داری است.

ت) اما شکاف سیاسی که بروز و ظهور بیشتری در عرصه رسانه ها و جامعه دارد رویه ای کهنه است که وابسته سیستم بوروکراتیک و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در میراث بری از مطلقه ی سالهای سال سرزمین ایران در نظامهای سلطانی و پادشاهی است. این روند با دشمنی با شایسته سالاری و نشاندن تعهد و سرسپردگی به جای تخصص و بهره وری به گونه ایست که در شغلها و مناصب حساس و خاص این عدم شایسته سالاری برجسته تر است. مسأله خودی و غیرخودی و تبدیل مرزبندی به تقابل و تخاصم در فرهنگ بیگانه ستیزی خشونت بار از سوی حاکمیت و افزایش تلقی حضور بیگانه در کشور در دشمن سازی های دو سوی مرز-در رویکرد تقابل و تخاصم- از آثار سوء این شکاف سیاسی است. (چنانچه در تجربه دهه ۶٠ شاهد بودیم که جمهوری اسلامی سازمان مجاهدین خلق را با نام منافقین خواند و با عوامل بیگانه معرفی کردن آنها اجازه هر گونه برخورد با آنها را جایز دانست و در نقطه مقابل نیز مجاهدین با تکیه به دو مسأله کودتا علیه رییس جمهور وقت از سوی عده ای در حاکمیت و همچنین بیگانه خواندن حاکمیت با مردم و خواست مردم – بیگانه و خارجی بودن نگرش حکومت- مجوز مبارزه مسلحانه و حذف فیزیکی جمهوری اسلامی و رهبران آن را در جنگ بیگانه ستیزانه به خود داد) البته تجربه دهه های نخست جمهوری اسلامی در تعیین مرز خودی و غیرخودی و درگیری های خونین و بازداشتها و اعدامهای گسترده و شرایط این روزهای کشور وجود خواستی برای تکرار آن روزها را شاهد است.

حضور محمود احمدی نژاد در صندلی ریاست دولت در سال ٨۴ نشان داد که اتوبوسی آمدن و رفتن مدیران شدت یافته است. تصفیه ها افزایش یافت و تا پایین ترین سطح مدیران، تغییرات بر حسب ایدئولوژی و وفاداری و سرسپردگی صورت گرفت. این رفتار پس از انتخابات سال ۸۸ و با توجه به فضای ایجاد شده در رأس حاکمیت در نام گذاری انتقاد و اعتراض مردم به فتنه و رویکرد برخوردهای پلیسی و امنیتی افزایش یافت و در لوای آن برخوردها بحران حذف و مرزبندی تقابلی در عرصه مدیریت کشور بیشتر دیده شد. این اختلاف و شکاف سیاسی در بی اعتمادی نسبت به حامیان جنبش سبز از سوی حاکمیت در عدم احساس استقرار نظام موجود به مرور زمان به بیماری و ترسی مبدل شد که هیچگونه انتقاد و صدایی غیرهمسو را نپذیرفت و دامن خودی های منتقد را گرفت و حلقه مدیران و معتمدین نظام روز به روز تنگ تر شد. این شکاف نه تنها مدیران فعلی کشور بلکه پیرامون رهبران انقلابی سال۵٧، بزرگان جمهوری اسلامی در طول ٣٠ سال گذشته، مراجع قم و نیروهای ارزشی و حامیان جوان دو گروه نیز خودی نشان داد و مسأله شکاف را به بحرانی رو به شدت مبدل گردانید. بحرانی که سرانجام آن یک فروپاشی خواهد بود.

امروز علاوه بر رهبران و فعالان و حامیان جنبش سبز در تحلیل شکل گیری فضای پس از انتخابات چهره های خودی حاکمیت و بسته به ولایت فقیه آقای خامنه ای چون قالیباف، افروغ، رضایی، توکلی، مطهری و ناطق نوری و جمعی از حامیان دولت اصولگرای سال ۸۴ و مراجع قم نیروهای غیر قابل اعتماد و خطرناک برای نظام مستقر محسوب می شوند تا به انبوه نیروهای انقلابی چون هاشمی رفسنجانی و بیت آیت الله خمینی و مراجع منتقد قم -آقای منتظری و آقای صانعی و…- و مدیران بالایی سه دهه گذشته جمهوری اسلامی چون کروبی و خاتمی و موسوی -که پیشتر شکاف بین ایشان و نظام مستقر ولایی ایجاد شده بود- بپیوندند. این شکاف در عرصه مدیریت محصور نمانده و اختلاف را به رسانه و ساختار نظامی -ارتش و سپاه و نیروی انتظامی- هم کشاند و در نهادهای حساسی چون وزارت اطلاعات نیز شاهد تصفیه ها و جابجایی های فراوان بوده ایم.

این شکاف سیاسی ایجاد شده در بروز بیرونی خود چه در عرصه جهانی و چه درمسائل ایران و سطح جامعه مشروعیت را هدف قرار داده است و جمهوری اسلامی را به یک حکومت فاقد مشروعیت سیاسی مبدل گردانیده است. مشروعیت که پشتوانه حکمرانی هر حکومت است بر اساس مبانی، تاریخ، عملکرد و حمایت مردمی/استیلای بر مردم شکل می گیرد. شکاف سیاسی ایجاد شده در تقابل های نسل های انقلاب و فقیر شدن حکومت در زمینه مدیران و نیروی انسانی مبانی و تاریخ انقلاب را کاملاً دچار مشکل کرده است و در کنار دیگر مشکلات امروز و از دست دادن سرمایه های اجتماعی و سرمایه های معنوی و در ضعف عملکرد و نبود واقعیت قدرت و استیلا و از دست دادن حمایت مردم؛ بحران مشروعیت را به واقعیت امروز جمهوری اسلامی تبدیل کرده است.

البته بخشی از مشکلات حاکمیت در ایجاد شکاف های جدید در نیروهایی که 6-5 سال قبل در یک جبهه قرار داشتند به مسائل خاص اقتصادی و درگیری آنان در بلوک سازی های خصوصی مالی و پولی برای ایجاد پشتوانه برای حاکمیت برمی گردد. نوع و چگونگی توزیع و تقسیم ثروت انباشته برای روز مبادای جمهوری اسلامی و تقسیم و سهم بری افراد از گروه های خاص در این جبهه، امروز به بروز مشکلاتی منتهی شده است.

اما سرانجام این شکاف به کجا خواهد انجامید و آیا حاکمیت ولایت فقیه می تواند با تکیه بر نیروهای وفادار و دوری نیروهای متخصص با تکیه بر نیروی نظامی و سواری بر بسیجیان کم سن و سال و نوجوان و ناآگاه در کنار عده ای که اسیر منافع اند، به حیات خویش ادامه دهد؛ یا این شکاف ها در کنار فشارهای خارجی و ایستادگی مردم معترض در برابر حاکمیت به سرانجام تغییر می رسد. آنچه که مسلم است باید اندکی منتظر ماند.

۵- عبور از خرده جنبش ها به جنبش عام در فرآیندی چند ساله موفق بود. پس از پایان جنگ که به خیره سری و خیال باطل آزادی مرقد ائمه شیعه از دست حاکمان سنی مذهب، ۶ سال بی دلیل ادامه یافت -تا امروز نتوان در آن همه جنایت دیکتاتوری صدام سهمی برای این سوی میدان قائل بود- فرصتی مهیا شد تا به ضعف ها و فقرهای جامعه نگاه شود. اگرچه برخوردها و ترویج خشونت و نگاه های مکتبی و ایدئولوژیک و اعدام های گسترده، بسیاری از متخصصان را از کشور رانده بود و بسیاری از دلسوزان را خانه نشین و منزوی کرده بود، اما با همان اندک ظرفیت های باقی مانده، عزمی برای توسعه و پیشرفت و توجه به فرهنگ و اندیشه مدرن برای قرار گرفتن صحیح تر در مسیر مدرنیته و توسعه شتابان جهانی حاصل شد.

اساتید و روشنفکران خطر کردند و آهنگ تغییر و شجاعت در بیان و صداقت در داوری را پیش گرفتند و تقدم آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، و عدالت را بازگو نمودند. فرهنگ سازی را همراه با توصیه تشکیل نهادهای منطبق بر خواست های نوین جامعه و سازنده آینده ای متعالی بیان کردند و در کنار جنبش ها و احزاب و نشریات ساخته و پرداخته ی توسعه سیاسی و اجتماعی جامعه ایستادند و صبورانه ایستادند تا برسد روزی که همه مردم متشکل و متحد با هم در این مسیر گام بردارند. ولی افسوس و صد افسوس که خشونت و تحجر بسیار عصبانی تر و بی حیاتر از آنچه تصور می رفت، قتل های زنجیره ای و حمله های تشکیلاتی به جلسات و به خون کشیدن دانشگاه ها و جمع های روشنفکری و تخریب و پلمب ساختمان های رسانه ها و تشکل ها و توقیف نشریات و روزنامه ها و تبعید اندیشمندان و بازداشت روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و مدنی را در دستور قرار داد. افسوسی که نه به دلیل توقف اراده تغییر و ادامه توسعه و پیشرفت – که هرگز تعطیلی بردار نیست- که تنها در سوگ کند شدن این روند و افزایش هزینه های تلخ و فراوان این مسیر بود.

امروز فرهنگ آزادی خواهی به امری تثبیت شده تبدیل شده است و حتی با گذر از مرحله فرهنگ سازی در گیرودار نهاد سازی های دو دهه اخیر در بطن جامعه رسوخ کرده و شبکه های اجتماعی خود را برای رشد و گسترش، یافته است؛ و برای عموم مردم به ویژه نسل جوان بدیهی می نماید.

آنچه در یک نظام ایدئولوژیک موجب بقا می گردد، مخفی نگه داشتن حق افراد است. اما اگر حقوق افراد بر آنها روشن گردد سرکوب آن فقط موجب فاصله گیری بیشتر مردم از حاکمیت می گردد. این مسأله در حوزه فردی نمود و بروز بیشتری دارد. چنانچه در مسائلی چون آزادی عقیده، آزادی پوشش، آزادی ازدواج، آزادی تحصیل و تحقیق و دیگر آزادی های فردی شاهد اصرار مردم و غیربازگشت پذیری رویکرد مردم -به صورت عادی و اعتقادی- بوده ایم. باید توجه داشت که این رویکردِ توجه به آزادی های فردی پس از تثبیت، خودمحورانه به سوی اشاعه و گسترش به دیگر برخوردها حرکت می کند.

اگرچه در چند سال اخیر تلاش فراوانی در سخت گیری بر حوزه های فردی برای فراموشی و عقب نشینی جامعه از دستاورد های کسبِ آزادی و حقوقشان صورت گرفته است اما هوشیاری فعالان سیاسی و مدنی همچنان مانع از تحقق خواست وارثان ارتجاع و تحجر شده است. تلاش برای تحدید آزادی ها با شروع از موضوعاتی با مخالفان کمتر -چون برخورد با برخی پوشش ها یا ممنوعیت مصرف سیگار و قلیان با رویکرد امنیتی و نه ارتقای سلامت و برخوردهای امنیت اجتماعی در پناه مبارزه با اراذل و اوباش- از جمله ترفندهای حاکمیت در این سال ها بوده است. این مسائل متأسفانه گاهی همراهی عده ای از حامیان آزادی های فردی، اجتماعی و سیاسیِ در تجاهل و غفلت را در پی داشته است. این عده با حمایت از برخی تحدید ها در زمینه های آزادی استعمال دخانیات در مکان های خاص و آزادی پوشش زنان و با چشم پوشی از ضرورت حمایت از آزادی های فردی و احترام به حوزه خصوصی توانسته است زمینه ای را برای دیگر تحدید ها فراهم آورند که در این زمینه ها باید رویکرد تبلیغی برای فرهنگ مناسب را به جای تحدید فرهنگ غلط جایگزین کرده تا مبادا زمینه انحصارگرایی و دیکتاتوری فراهم آید.

اما آنچه درباره فرهنگ اهمیت دارد مطالعه و درک و شناخت مناسب از جامعه و فرهنگ جامعه در گروه های مختلف و طبقات مختلف است. اعم از شهری و روستایی، کلان شهرها و شهرهای کوچک، شمال و جنوب شهر، دارای تحصیلات عالیه و خیر و دیگر تفکیک های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی.

ادامه نامه:

بازخوانی بینش یامین پورها، در مورد زیربناهای جنسیتی افکار جوانان

مارس 14, 2010

پیش نوشت:

بنده از امروز بیست و پنجم اسفند تا هشتم فروردین به یک سفر کاری به یکی از نقاط دوردست ایران می روم.این سفر را می توانید سفری نوروزی و تفریحی بدانید.ولی واقعیت اش این است که من مجبورم عید خود را به دلایلی که ارزش دارد ، خراب کنم.در این مدت اگر مباحثی ماند و پاسخ داده نشد ، خرده  نگیرید.چون تا آن زمان قادر به پاسخ نیستم.ولی خوشحال می شوم که ما را از دیدگاههای خود بهره مند سازید و من قطعا در پایان این مدت در بازگشت ، جواب ها را ارسال خواهم کرد.

ارادتمند شما
دیالوگ سرخ…

—————————————————————————

ولاییون گاهی اوقات مثل مارکس دچار بینش رادیکال می شوند.

ولی مسئله این است که این بار مجری نسبتا معروف صدا و سیما در وبلاگش اینبار پر بی راه نگفته است و اگر بیراهی هم گفته موجب ایجاد یک باب برای صحبت های ما و واکاوی برخی امور شده است.البته آن بخش بی راه اش ناشی از همان بینش رادیکال است.بینش رادیکال به معنای تندروی و دگم اندیشی نیست.گاهی اوقات ما برای یکسری مسائل ساده زیر بناهای عجیب می یابیم.کما اینکه ما در جذر گرفتن عدد چهار توسط رادیکال می خواهیم به ریشه ی اصلی این عدد مجذور شده یعنی دو برسیم.مثل اینکه برای کشته شدن یک نفر در اتومبیل خود در یک تصادف، علت را تمایل آن فرد به یک دختر بدانیم که باعث مبادرت فرد به کسب درآمد بیشتر در یک شهر دیگر شد  که این  فرد سفر کند و در اتومبیل اش بخاطر تصادف با یک وانت کشته شود.

قطعا زیاد این را دیده اید که برخی از همین افراد،اگر تفکر و یا رفتاری که برایشان خیلی نا خوشایند باشد را ببینند، افراد عامل آن کارها را یا به حرام زادگی یا به حرام لقمه گی و … ، نسبت می دهند و مثلا می گویند که هیچ انسانی که پای سفره ی پدر و مادرش بزرگ شده باشد منتقد ولایت نمی شود! (سخنرانی ها و مداحی های این چنینی در این چند ماه خیلی زیاد است، فقط کافی است که به وبلاگ ها و سایت های کلیپ سازشان مراجعه کنید)

این نگاه همچنان دنبال می شود تا به نقطه ای برسد که آقای یامین پور رسید و به این پرداخت که چرا جوانان دختر و پسر طبقه ی متوسط شهری، برای آنچه را که این ها می گویند زیاد تره خرد نمی کنند.همان طور که خودش نوشته:

«بي ترديد شما هم مكررا در كلاس هاي درس و جلسات سخنراني با استدلال و استنادهاي فراوان به شبهات ذهني و فكري راجع به جريانات پس از انتخابات مواجه بوده ايد ولي نهايتاً عده اي دختر و پسر جوان را مي بينيد كه عليرغم شكست تئوريك در پاسخ به استدلال ها بر مخالفت و پرخاشگري خود ادامه مي دهند. اين پرخاش نه از جنس عدم اقناع كه ريشه اي زيستي-جنسي دارد و ناخواسته به عنوان واكنشي به ناكامي هاي طبيعي ابراز مي شود. از آن جهت بر اين نكته تأكيد دارم كه بايد واقع بينانه جريان هاي دانشجويي و رفتارهاي خاص آنها را مورد واكاوي قرار داد و عجولانه بخاطر يك واكنش هيجاني آنها را داخل در جرگه ي مخالفين نظام يا منافقان ندانست.غالب معترضين جوان حتي ابتدايي ترين مفاهيم و جريان هاي سياسي را نمي شناسند. آنها حتي از دليل واقعي اعتراض خود بي اطلاع اند؛ اين بي اطلاعي زمينه ي بسيار مناسبي براي كساني است كه بدنبال سوءاستفاده از هيجانات پرخاشگرايانه ي جوانان هستند.غالب اعتراضات راديكال در دانشكده هاي فني آغاز مي شود و نه دانشكده هاي سياسي يا فلسفه و از طرفي دانشجوهاي شهرستاني بخاطر بهرمندي بيشتر از پاسخهاي سنتي اجتماعي و پاكي فضاي فرهنگ عمومي و عدم وجود محرك هاي محيطي بسيار كمتر از تهراني ها براي پيوستن به اعتراضات بي مبنا مجاب مي شوند »

من این پست را در دسته ی فلسفی اجتماعی قرار دادم و به عمد خواستم نگاه مان نسبت به این مسئله سیاسی نشود.حال بیاییم یکبار بر خلاف سبزهای عصبانی که این صحبت ها را از طرف یک مزدور مواجب بگیر رژیم که از بیخ و بن مزخرف می گوید تا بتواند مثلا افکار خود را توجیه کند، به این حرف ها نگاهی بندازیم.جدا از اینکه این فرد تمام نظرات خود را در حوزه ی سیاسی و مخصوصا چند ماه اخیر درست می داند، در مورد ریشه ی برخی مخالفت ها با ساختار مذهب مدار حاکم درست گفته است.ساختاری که هم در حوزه ی اقتصادی و هم حوزه ی فرهنگی موفقیتی نداشته است و این عدم موفقیت در حوزه ی مسائل جنسی جامعه بیشتر خود را نشان داده است.

اینکه بخشی از مخالفت ها با وضعیت موجود ریشه در بنیان های شرایط وخیم جنسی (که بعدا این شرایط وخیم جنسی را در همین مطلب برایتان باز خواهم کرد) دارد ، مسئله ی چندان نادرستی نیست.ولی اگر بخواهیم در مورد کیفیت تاثیر این موضوع و ریشه یابی و روش حل مسئله  نظر بدهیم، آنجاست که به جایی می رسیم که راه من از راه آقای یامین پور جدا می شود و با ایشان مشکل پیدا می کنم.

شاید خانم ها متوجه نشوند و یا شبیه این حس را در سنین دیگری از زندگی شان آنهم با کیفیتی متفاوت تجربه کرده باشند.ولی وقتی سنین نوجوانی یک پسر ایرانی در جامعه ی شهری را بررسی کنیم، شاید به مسائل زیادی برخورد کنیم.شما یک نوجوان 14 تا 16 ساله هستید.مناسبات مذهبی جامعه که در حاکمیت هم رسوخ کرده، مانعی بر سر راه ارضای نیازهای عاطفی و جنسی شما نسبت به جنس مخالف است.از سویی مناسبات فرهنگی بومی و شرایط اقتصادی خاص جامعه در مورد بر قراری رابطه ، باعث شده است که شما حتی در ارضای این حس از طریق راههای مثلا رسمی و سنتی (آنهم در یک جامعه ی پر تشریفات و سنتی مثل ایران) ناکام بمانید و این حس سالها با شماست.این در حالی است که اگر شما در بخش سنتی جهان یعنی شبه قاره ی هند و جنوب شرقی آسیا و عربستان و افغانستان و آفریقا بودید، شما می توانستید در همین سنین ازدواج کنید و اصلا نظام سنتی خانواده و جامعه شما را مجبور می کرد که در این سنین ازدواج کنید و یا اگر در دیگر نقاط نسبتا پیشرفته تر و سکولار جهان بودید، این حس را می توانستید به راحتی ارضا کنید و جامعه راههای مختلف ارضای حس جنسی که در این سنین در اوج خود قرار دارد را نمی بندد.ولی در ایران هر دو راه بسته است.طبعا یکی از عوامل کینه زای درونی یک جوان (که از طریق بمباران های رسانه های جهان مدرن که به هر حال از لایه های عظیم فیلتر در ایران می گذرد،  تحریک شده) ، علیه حکومت مذهبی خود، ریشه در این وضعیت واماندگی جنسی دارد و این دقیقا همان وضعیت وخیم جنسی بخصوص در شهرهای بزرگ است.چون هر دو راهکار کاملا بسته است.راههایی مثل هزینه های سنگین تر فیلترینگ و بستن تمام شاهراه های تحریک، هم بی نتیجه و پر از هزینه است و این مسئله خود موجب رشد واماندگی در میان طیف   به شدت متدین و همین طور ولایت مداران کشور شده است…

سازمان ملی جوانان که زیر نظر دولت و فرد مورد اعتماد رئیس جمهور (مهرداد بذرپاش) قرار دارد، در حال تدارک برنامه های زیادی برای توسعه ی فرهنگ سنتی ارضای جنسی است. برنامه و سیاستی که خود آقای یامین پور در بخش آخر مقاله ی خود به آن پرداخته است.(ازدواج موقت و صیغه و … ) و شاید هم وام های سنگین و با بهره ی ازدواج … راههایی که در بین طبقه ی شهرنشین خواهان چندانی ندارد و هزینه بر است.ضمن اینکه در این ساختار، زن تا یک شی جنسی شرعی نزول پیدا می کند و ازدواج ایرانی ، در سطح همان قراردادهای مالی خنده دار مثل مهریه و مراسم ازدواج تشریفاتی باقی می ماند.راه من این است که آقایان کمی جامعه شناسانه تر و تجربی تر و سکولار تر فکر کنند

و چون طبیعتا نمی توانند اینگونه فکر کنند، دقیقا از نظر ما لایق این نفوذ و مقام و قدرت نیستند !

خمینی شناسی و راههای برون رفت از بحران آن

مارس 6, 2010

شناخت جریان خمینی بر خلاف آن چیزی که بعضی از اپوزیسیون فکر می کنند، نقشی مهم در تحلیل راه حل های برون رفت از شرایط فعلی حاکم بر کشور دارد

خمینی تنها یک روحانی تندرو و تبعیدی نبود که افکاری مستبدانه داشت.خمینی یک جریان است.خمینیسم نماد آسیب های جامعه دینی ماست.آسیب هایی که شاید زمینه های بیرونی آن، کمتر از زمینه های درونی آن (یعنی مذاهب و سنت های بافت کهنه ی جامعه)،نباشد.

خمینیسم یک بیماری است و نه یک جرم سیاسی و فکری گروهی مرتجع  خاص. معلولی مهم است و نه یک علت اصلی

خمینی و خمینیسم بازتاب شرایطی است که امپریالیسم و استعمار کهنه و نوی بین الملل چه در غرب و چه در شرق در ایران بوجود آورد.بازتاب تنش های بیهوده ی روشنفکری لائیک که بدون بینش نسبت به موقعیت جامعه زمان خود و روشنفکری دینی بی سواد (که نماد آن شریعتی بود و در مورد آن در مطالب قبلی صحبت شد) ، با حوزه های علمیه و نهاد روحانیت.

این جامعه ی بیمار است که خمینی را درست می کند و نه اینکه یک خمینی از آسمان مانند بلا بر سر ملت آرام نازل بشود و یک شبه دورانی پر از جنگ و قحطی و ارتجاع و کشتار و استبداد و خرافات را برای آن جامعه به ارمغان بیاورد.خمینی از درون جاهلستان بیرون می آید. 

جامعه ی گذشته ی ما بدنی بیمار و تحقیر شده از زخم های سال ها فریب و نیرنگ استعمار و استثمار امپریالیسم آمریکا و انگلیس و روسیه داشت.در چنین شرایطی در این بدن بوجود آمدن یک هیتلر استقلال طلب و مبارز با دنیای بیرون و فردی که فرهنگ داخلی مردم را تقدیس کند و آن را راه نجات جهانیان بنامد بعید نبود.فردی فاشیست و مستبد که ملت حاضرند برای تامین امنیت داخلی و استقلال خود از جهان خارج (که سال ها بود که تجربه ی آن را نداشتند و بدان تشنه بودند)، حتی شربت تلخ انزوا و قطع ارتباط با جهان و استبداد داخلی  یک دیکتاتور را نوش جان کنند.هر چند در ایران یک هیتلر ملی گرای قدرتمند بوجود نیامد.

قطعا در چنین شرایطی فردی با خوی فاشیستی هیتلر می توانست به سرعت رشد کند.ولی مانع بزرگی که در این بین بود «بنیان های مذهبی» بود.بنیان های کهنه ی مذهب راه را بر شعارهای تند ملی گرایانه می بست.همچنین تفکر مذهبی مردم در مقابل اندیشه های الحادی وارداتی از بلوک شرق هم مقاومت می کرد.

چیزی که هیچ کس منتظر آن نبود، تولید استبداد دینی و فاشیسم اسلامی بود .فاشیسمی که جامعه ی منتظر فاشیسم را سیراب کند.ولی تلنگر آخر برای بیدار شدن چنین دیوی را دو جریان وارد کرد.اول جریان حوزوی سیاسی منشعب از مشروطه «شیخ فضل الله نوری» و به تبع آن جریانات نواب صفوی و خمینی و در سویی دیگر جریان روشنفکری سکولار بی در و پیکر و زمان ناشناس و کور پیش از انقلاب که همراهش سیاست های تند لائیک حکومت همراه بود و برای مردم شکلی حکومتی پیدا کرده بود.

جریان فکری شجاع الدین شفا و مسعود انصاری و علی دشتی و … در کنار نگرش احمد کسروی ، بخاطر اینکه بعضا برخی از ایشان مقام هایی مثل وزیر درباری و سناتوری را هم در دوران پهلوی بر عده داشتند، نقش مضاعفی در تحریک روحانیت به حاشیه رفته داشت و موجب افتادن عنان حوزه از افرادی چون خویی و بروجردی و نائینی و… به دست خمینی ها شد.هر چند جریان روشنفکری دینی فاقد سواد و احساسی علی شریعتی نیز همانطوری که قبلا از آن بحث شد، عامل ایجاد رقابت سیاسی بین حوزویان بود و همان اثر روشنفکری لائییک را داشت.ولی باز در این بین حکومت سکولار در مورد شریعتی هدف گرفته نمی شد.

این جریان که شناخت درستی از وضع فکری مردم زمان خود نداشت و یا به تاثیرات نوشتارهای خود بر مردم به شکلی ایده آلیستی نگاه می کردند ، در نهایت موفق به تاثیرگذاری گسترده نشد و علاوه بر آن فرصت طلبان و اسلامیست هایی مثل خمینی را بر آن داشتند که وارد عرصه ی سیاسی شوند و با تبدیل کردن دوباره ی اسلام به یک قدرت سیاسی و تئوری عمومی طبقه ی حاکم ، اسلام مردم را در برهه ای خطرناک نشان دادند و این نسخه را پیچیدند که آن را باید از دست اجانب و کفار و زنادیق برهانند.

تاثیرگرفتن برخی از آنها از اندیشه های ناسیونالیستی و ملی گرایانه ی تند و باستان محوری وارداتی و بزرگنمایی تاریخ مذهبی پیش از اسلام در مقابل یک تاریخ مذهبی دیگر که خود اسلام بود و حکومت پهلوی نیز با آن همراه بود ، خود عامل مهمی برای تحریک روحانیت بود.به طوری که خلخالی و مطهری کار را به بجایی رساندند که علیه سنت های عادی ملی و حتی تخت جمشید هم مواضع سخت گرفتند و هنوز هم روحانیت نسبت به نمادهای ملی قبل از اسلام با نگاهی مخدوش اظهار لطف می کند !

متاسفانه این مسئله برای آقایان (که عمدتا از جو سکولار فرنگ برمی گشتند) مشخص نشده بود که آن در جامعه  که هنوز مردم روحانی محل خود را معصوم می دانستند و از اینکه دختر خود را با او تنها بگذارند و به سفر بروند، ابدا ترس و شکی نداشتند و یا به اینکه برای شفای بیمار خود سربند متبرک از ضریح حرم شاه عبدالعظیم بیاورند به خود می بالیدند ، نباید به سرعت در مورد نقد خدا و نقد علی و نقد زندگی محمد سخن گفت و نباید برایشان کل تشیع را در 10 دقیقه زیر و رو کرد.هرچند می شد مانند برخی روشنفکران معاصر از مسائلی چون حقوق اولیه ی زنان و ابعاد سکولار زندگی بشری و مسائلی اینچنینی صحبت کرد و قدم به قدم حقایقی را رو به روی جامعه  قرار داد …

بقول خود نواب صفوی که خود بنیانگذار عملیات های تروریستی انتحاری و از اولین مدافعین تز حکومت روحانیت بود و خود خمینی هم رسما به تاثیر گرفتن از او اعتراف کرد:
» مسئله ی کسروی و همینطور نفوذ استعمار انگلیس در امور مردم بود و رشد فرهنگ ضد دین توسط حکومت بود که باعث شد یک طلبه ی ساده ی ساکن نجف به یک مبارز سیاسی مدافع اسلام در جامعه و برقراری حکومت اسلامی ، تبدیل شود»
وگرنه روحانیت سنتی متعادل ایران تا پیش از این مسائل ، به هیچ وجه مانند مذهب خمینی گری مدعی توان برقراری حکومت و داعیه ی حق حکومت کردن خود بر مردم و امکان برآورده کردن تمام نیازهای جامعه به علوم انسانی را نداشت و یا حداقل با افرادی که احیانا بعد از مشروطه چنین ادعاهایی داشتند ، وارد منازعات فکری می شد.

پس جامعه ناشناسی این روشنفکری وابسته به بورژوازی ، قطعا  از عوامل رشد نیاز جامعه ایران به یک «خمینی» بوده است.البته ما از انصاف نمی گذریم و انباشت سال ها خرافه و وجه افیونی دین و رسوم ملی و مذهبی سنتی را نیز به عنوان شرایط بالقوه ی ایجاد چنین مسائلی بی اثر نمی دانیم و قطعا باید با منطق و شناخت فضای جامعه ، به سراغ نقد این فضا رفت.به ویژه اینکه خمینیسم و دولتی شدن و دیده شدن نهاد مذهب به صورت اجرا شده و پراتیک آن در پذیرش و مقبولیت و تحمل عموم نسبت به این نقدها موثر بوده است.

حال ما می توانیم این سوال را مطرح کنیم که آیا بیماری «خمینی گری» (که امروز مانند یک مذهب نو ، بر خلاف نظر چندین نفر از مراجع شیعه ی مطرح در گذشته و امروز ، داعیه  برپا کردن حکومت و برنامه ریزی برای جامعه و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و پزشکی و دیگر حوزه ها را دارد) ، قابل درمان است یا خیر؟ 

جواب من مثبت است.
اگر حرکتی باشد و از نظر تئوریک برای مشکلاتی که خمینی را بوجود آورد ، راه حل هایی سکولار و علمی اندیشه کند و راههای رسیدن به استقلال و در عین حال رابطه ی متعادل با جهان و همینطور حراست از اندیشه ها و حقوق فکری و حرمت عقاید هر ایرانی و بریدن دست حکومت در شکل دهی مثبت و منفی به دین و فرهنگ را تضمین کند و بجای مدل های تزریقی تکامل جامعه به خود اتکا کند ، می تواند حلقه های زنجیر  استبداد حاکم را از هم بگشاید.

منتقدین سرمایه داری از چه کسانی ضربه می خورند؟

فوریه 24, 2010

آنهایی که به نقد سرمایه داری می پردازند ، زیاد این جمله را شنیده اند که : «عاقبت تفکر شما چیزی هست که در شوروی اتفاق افتاد» !

استالین از کسانی بود که به شدت به سرمایه داری می تاخت ، ولی خود ساختاری را بنا ساخت که چندان با انواع سرمایه داری خشن تفاوتی نمی کرد.سرمایه داری دولتی و متمرکز کردن ثروت سرزمینی با وسعت تولید صنعتی شوروی (آن هم با آن عظمت جغرافیایی و منابع وسیع) در دست بوروکرات های حکومتی حزب ، ساختاری را بوجود آورد که خیلی ها آن را به عنوان یک
«سرمایه داری دولتی» می شناختند.

استالین بعدها یکی از سوژه های طرفداران سرمایه داری، برای کوبیدن نقدهای به سرمایه داری شد

احمدی نژاد با اینکه تفاوت های زیادی می تواند با شخصیتی مثل استالین داشته باشد، ولی در بخش ادعاهایی که علیه سرمایه داری داشته است ، کاملا به راه استالین رفته است. این روزها اگر کسی علیه سرمایه داری و کاپیتالیسم صحبت کند،او را در کنار احمدی نژاد دسته بندی می کنند!

فردی که در هیچ سخنرانی ای نیست که یک فحش به سرمایه داری ندهد.با این حال بهتر است که ستون های فکری اقتصاد دولت احمدی نژاد را خوب بشناسیم.

– دکتر جمشید پژویان:این استاد عزیز دانشکده ی ما دقیقا جمله ی جالبی در یکی از سخنرانی هایش در جواب یکی از دانشجویان (طی پرسش و پاسخ دانشجویی ای که دانشکده اقتصاد در آبان ماه برگزار نمود) دارد.وی در جواب یکی از دانشجویان که در باب رعایت عدالت اجتماعی در مورد طرح هدفمند کردن سوبسید ها می پرسید این پاسخ را داد:»اصولا ما در اقتصاد علمی چنین مسئله ای که شما عدالت می نامید نداریم و عدالت در اقتصاد متعارف مطرح نیست و ما فقط از طریق دولت می توانیم شکست خوردگان بازی چرخه ی اقتصاد را از طریق کمک های پولی و یا اجتماعی ، دوباره به عرصه ی بازی برگردانیم».این حرف یعنی حمایت دقیق از تئوری های کینزی که پایین تر توضیح خواهم داد.

جمشید پژویان که خود کل دوران فوق لیسانس و دکترای خود را در آمریکا گذرانده است، اکنون از ستون های فکری اقتصاد دولت ضد سرمایه داری احمدی نژاد به حساب می آید

– دکتر حسینی(وزیر اقتصاد دولت):ایشان که گویا در دانشگاه شهید بهشتی اقتصاد کلان و همینطور توسعه تدریس می کند ، آنطور که دوستان مان در دانشکده علوم سیاسی و اقتصاد دانشگاه بهشتی نقل کردند، کاملا از تزهای سرمایه داری «جان مینارد کینز» حمایت می کند و بقیه او را یک کینزین می دانند !

جان مینارد کینز کیست؟

کینز که از اقتصاددانان بزرگ سرمایه داری جدید (نئو کلاسیک) محسوب می شد ، نقش عمده ای در اصلاح تئوری های اقتصاد بازار آزاد داشته است و تز او بر محور حقظ مطلوبیت و نگه داشتن سطح مبادلات از طریق کمک به مصرف بیشتر در اقشار پایین تر جامعه ، استوار است.به این معنا که از نظر او ، برای اینکه اجناس وارد کنندگان و تاجران و رانت خواران و تولید کننده های سرمایه سالار خریدار خود را در دوران رکود حفظ کنند ، باید با استفاده از سیاست های حمایتی مصرفی و پولی میزان مصرف را در طبقات پایین حفظ کنند تا مراحل شکست بازار طی شود.

جدا از این مسئله که بحران و عبور از مرحله ی معروف به شکست بازار معمولا در ایران از تئوری های مزخرف سرمایه داری تبعیت نمی کند ، باید دید که چرا فردی چون احمدی نژاد ژست ضد سرمایه داری می گیرد؟

به طور قطع مطمئن هستم که این بیچاره فرق سرمایه داری و سرمایه داری تعدیل شده و اقتصاد مبتنی بر فرهنگ ناب ایرانی – اسلامی ! را درک نمی کند و بطور کلی طبق معمول روی هوا چیزی را می پراند.البته در شان ما نیست که در نقد مهره ی دست چندم ولایت که چنین شخصی باشد مطلب بنویسیم.منتهی این متن دفاعیه ای بود در برابر کسانی که با چهره ی منتقد لیبرال سرمایه داری ، بدون آنکه بفهمند به منتقدین اصلی آن ضربه می زنند.

در خیانت علی شریعتی …

فوریه 18, 2010

رهشرم نامه نوشتن بر فردی چون شریعتی جسارت زیاد می خواهد

در فضای دانشگاهی ای که من در آن هستم شاید بیشتر از دیگر دانشگاههای کشور ، شریعتی بت باشد.سر کلاس ها قبل از اینکه استاد بیاید در دست داشتن یکی از کتاب های شریعتی کلاس خاصی می تواند در بر داشته باشد و آخر بحث های یک ضد شریعتی مثل من با دیگر خانمها و آقایان روشنفکر اصلاح طلب خط امام راحل که اتفاقا شریعتی را بت می شمارند هم به فحاشی یک طرفه ی آنها به من ختم می شود.

بزرگترین مشکل هم این هست که ایشان یا به سراغ آثار ادبی شریعتی می روند و یا به دنبال نوشته های شاعرانه ی او در مورد مذهب می روند….مثل کویر و فاطمه فاطمه است و …

و کمتر کسی از میان آنها کتابهای بزرگ و اصلی شریعتی که دیدگاههای ایدئولوژیک او را انتقال می داد و در زمان خود پر اثر بود را خوانده است…مثل تشیع علوی و صفوی و یا اگر مارکس و پاپ نبودند و …

که خب این هم از بازخورد های اصل مهم «قافیه که به تنگ آید» است…

از ابتدای تشکیل این وبلاگ می خواستم یک پست جدا در این باب بنویسم.مخصوصا که دیدم جو اطراف وبلاگ من یا از مذهبیونی تشکیل شده که نامه ی مطهری به خمینی را در نقد شریعتی خوانده اند و یا از تحصیل کرده های سکولاری که به ضربه های شریعتی آگاه بودند

اولین ضربه ی شریعتی و شاید مهم ترین آن این بود که شریعتی وقتی با تئوری های جامعه شناسی سوسیالیستی در باره ی دین مواجه شد ، واقعا هویت خود را در خطر دیده است.شریعتی جوان که از جامعه ی سنتی مشهد بیرون آمده و کاملا هم ضد فلسفه است به فرانسه می رود و او که «تنها دکترای ادبی» داشته است ، به یکباره در مقابل این موج ژستی روشنفکرانه می گیرد و نظرات خاص جامعه شناسانه از خود در می کند.

او که فیلسوفان را پفیوزان تاریخ می دانست و عینا این عبارت را بکار برده است (که ناشی از مکتب خاص حوزه ی علمیه ی مشهد و ساختار دینی و فکری پدر اوست) این مسئله را مطرح می کند که دین باید دوباره عینت اجتماعی بدست آورد و دینی که تنها به مسائل مذهبی و اخلاقی می پردازد دین نیست.زیرا شریعتی به هر طریقی می خواست ثابت کند که «مذهب ماهیت افیونی ندارد»…در این میان ناشیانه به سراغ روحانیت رفت و عاملی که در طول تاریخ ، مذهب را تبدیل به افیون توده ها کرده است را روحانیت توصیف کرد.او گمان می کرد که اگر ساختار مذهبی جامعه با آگاهی های اجتماعی تک تک آحاد جامعه باشد، مکانیزم مذهب می تواند درست عمل کند و زیر بنای درستی در جامعه را شکل دهد.

این واکنش شریعتی در برابر موج اندیشه ی مارکسیستی زمان خود باعث واکنش جدی حوزه ی علمیه ی قم و نجف شد که هم فقه خود را سترگ می دیدند و هم منافع خود را در مقابل یک فکل کرواتی که جوانان مسلمان را جذب کرده بود به خطر می دیدند.شریعتی به عنوان یک شبه روشنفکر که قشر عام جوانان را بخود جذب می کرد ، موج بزرگی در زمان خود برپا کرد.علت هم این بود که جوانان ایرانی مسلمان دچار دوگانگی هویتی شده بودند و از سویی به گذشته و سنت های پدران خود تعلق داشتند و از سویی از نظر منطقی مارکسیسم را یک علم می دیدند.

شریعتی خود داروی مسکنی برای کنترل این درد ارائه داد.مسکنی که بعد از اثر گذاری اش خود عوارض بدتری داشت.واکنش ها به شریعتی در حوزه علمیه که از فردی چون علامه طباطبایی تا حائری و شیرازی و خوئی و مطهری و منتظری و خمینی و … را در بر می گرفت و تا جوجه هایی مثل مصباح یزدی هم وجود داشت موجب ضربه ی بزرگی به جامعه ی ایران شد که هنوز هم ملت قربانی واکنش حوزه ها به این عمل ناشیانه ی شریعتی هستند…آنها با دیدن هجمه ی فکری شریعتی و تز اسلام منهای روحانیت او که بدون اذعان رسمی خودش در جای جای آثارش فریاد می شد و عباراتی مثل «دوست دارم بیرون مسجد با کفشهایم قدم بزنم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بشینم و به کفش هایم فکر کنم» علنا علت ارتجاعی بودن دین را روحانیت و کشیش و پاپ دانسته بود.

از همان زمان بود که حوزه دست به کار شد و این بار به جای پاسخ به شبهات فلسفی و فکری جریانات چپ و راست وارداتی ، این بار مدعی وجود تمام علوم انسانی در دین شد.پدیده ای که در گذشت سابقه نداشت و حتی افرادی مثل نواب صفوی هم با وجود افکار خاص خود به چنین حوزه هایی وارد نشده بودند.

این جا بود که افرادی چون مصباح و مطهری و بهشتی و خمینی و … وارد فاز اسلامی کردن همه چیز شدند و این قصد را کردند که روحانیت را نهادی انقلابی نشان دهند و استدلال شان هم ایستادگی چند مرجع در برابر انگلیس در دوران مشروطه بود (که آنهم بر سر قدرت ایدئولوژیک و سهم خواهی بود).

از اینجا بود که جمله ی معروف خمینی که می گفت اسلام برای نوک پا تا موی سر افراد برنامه دارد ، شعار حوزه شد… اینجا بود که جوابیه ها و نقد های مذهب مداران سنتی به شریعتی ماهیت ایدئولوژیک پیدا کرد و اینجا بود که این توهم وارد برخی آخوند های جوان شد که تشیع نوعی ایدئولوژی مدرن با تمام ویژگی های یک ایدئولوژی مدرن است و شریعتی است که مزخرف می گوید.شریعتی به محدثین شیعه مثل کلینی و مجلسی می تاخت و روحانیت هم دقیقا هرچه داشت از صدقه سر روحانیون دوره ی صفویه و برخی محدثین متقدم داشت.

آنها هم اسلام را نوعی علم متحرک قلمداد کردند و از همین تاریخ بود که دهها کتاب اقتصاد اسلامی و جامعه شناسی اسلامی و فلسفه ی تاریخ اسلامی و روان شناسی اسلامی و ستاره شناسی اسلامی و … با تیراژ و تعداد بالا بیرون آمد و مقدمه ای شد برای ایجاد یک تضاد…تضادی که حتی می توان پرورش تزی مثل ولایت فقیه و حکومت روحانیت بر مردم را ناشی از برخوردهای فکری دهه 40 و 30 آن دوره دانست.

طیف به شدت شریعتی زده بعد از انقلاب با قشر مذهب مدار که دیگر مسلمان نبودند و بلکه «اسلامیست» بودند گلاویز شدند و این گلاویز شدن کاملا به حیات این فرقه کمک کرد.بازنده ی نهایی هم طیف شریعتی زده بود.سازمان تروریستی فرقان که رسما خود را وام دار شریعتی می دانست و همینطور مجاهدین خلق و گروههای مثل خلق مسلمان که رسما تز اسلام منهای روحانیت و آخوندیسم را شعار اصلی خود می دانست وارد فاز پاسخ گویی خشن شد.نبود طرح گسترده ی پارادایم هایی مثل آزادی و مطرح نشدن نسبی بودن و مطلق نبودن خیلی از گزاره ها و جذم اندیشی و انقلابی فکر کردن و شعار زدگی شریعتی نقش اساسی ای در خشونت طلبی این قشر داشت

مطهری و مفتح و بهشتی و صدها روحانی بدست این دسته از گروهها که دچار بحران هویت بودند کشته شدند.کشتار طرفداران روحانی خمینی بدست این گروهها با وجود اینکه طرفداران خمینی مثل خلخالی و هادی غفاری و محمدی گیلانی هم جنایت کار بودند ، موجب مظلوم جلوه داده شدن طیف خمینی شد و مردم بار دیگر حق را به طیف وفادار به خمینی دادند.چون خشونت زدگی را به چشم می دیدند

سیطره ی این قوم با تمام زوایای قدرت طلبی اش تحت عنوان طبقه ی امت حزب الله هنوز ریشه در پارادیم های شریعتیستی دارد.مادامی که این تفکر احساسی بطور کامل زدوده نشود باید منتظر تداوم حیات طیف های مقابل باشیم و اوضاع فعلی را قبول کنیم.

سبز های عزیز…چه وقت بیدار می شوید؟

فوریه 13, 2010

هر چه قدر هم مسئله ی تقلب درست باشد و هر چقدر هم تعداد سبزها بالا باشد…باز هم باید جماعت سبز به برخی مسائل گردن نهد.

هنوز عده ای از جماعت سبز (با وجود اشکالاتی که در تفکر سیاسی و استراتژی مبارزه دارند که در پست زیر توضیح داده ام:https://leftdialog.wordpress.com/2010/01/04/to-green/) به این باور نرسیده اند که حاکمیت ابزارهایی دارد که با آن به برخی اهداف خود می رسد.

البته ناگفته نماند که من به دلایلی معتقدم که تا چیزی به نام اصلاحات و افرادی مثل میرحسین و محسن رضایی و هاشمی و کروبی و علی مطهری و قالیباف و … جایگاه سیاسی خود را از دست ندهند،هرگز نمی توان تمایل راستینی برای آزادی و رهایی و سکولاریسم در بین مردم دید

ولی با این حال باید شرایط جاری را تحلیل کرد…

ساختار فعلی حاکم بر ایران به دلایل زیادی می تواند گروههای خاصی از مردم را در هر شرایط بحرانی جذب خود کند و تا زمانی که برخی پیش زمینه ها دست نخورده باقی مانده ، باید منتظر چنین مسائلی باشیم.

در تاریخ جمهوری اسلامی، سه حادثه پشت سر هم رخ داد:

1.ورود آقای خمینی به ایران و نابودی نظام شاه که تنها استبدادی که داشت استبداد سیاسی بود و نه بیشتر
2.شروع جنگ ایران و عراق و شرایط حساس بعد از آن
3.در گذشت خمینی در آخر کار

این سه حادثه ی پی در پی باعث شد که:
الف) خمینی در ایران برای خیلی ها تقدس خاصی پیدا کند
ب) بعد از افتضاحاتی که ناشی از ساختار غلط سیاسی بناگذاشته توسط خمینی ، همه افراد و اعمال را نقد می کردند و کسی پیکان حمله را به سمت خمینی نشانه نمی گرفت.

حفظ چنین شرایطی تا اواخر سال 78 در بخشی از اقشار مردم، نگاه فوق را نهادینه ساخت…

مسئله ی دیگر مسئله ی مذهب است…
در سال 57 قشر 80 درصدی سنتی مردم علیه قشر 20 درصدی مدرن قیام کرد و یا آن ها را مجبور به تسلیم کرد و یا آنها را اعدام کرد و یا باعث شد که 2 میلیون نفر از کشور خارج شوند

ساختار مذهبی در ایران باعث می شود که خیلی از مردم مطالبات حداقلی خود را کنار گذاشته و برای نگهداری از  ساحت نهاد مذهب به هر امری تن دهند.نمونه ی این پدیده را در ریزش های گسترده ی سبزها بعد از حوادث عاشورا می توان دید که برخی با سوت 2 دختر بچه در عاشورا حاضر شدند کل جنبش سبز با تمام ادعاهای آن را رها کنند و به شخصه خود من دهها تن از سبزهای مذهب گرای خاص را دیدم که به چنین سرنوشتی دچار شده اند.

البته اینجاست که باید به نفش تخدیری مذهب نهاد شده در جامعه پی برد و فهمید که چرا چپ ها نهاد روحانیت را عامل مقاومت علیه سلسله پیکارهای طبقاتی دانسته اند…

مسئله ی دیگر فضای رسانه ای هست.در کشور ما بدون شک 60 درصد مردم از داشتن ماهواره و یا اینترنت پر سرعت محروم هستند و یا حتی توانایی استفاده از آن را ندارند

اگر کسی مرد باشد و بمباران های 24 ساعته ی نظام از طریق رسانه ملی را پیگیری کند،باید اعتراف کند که با قشری شست شوی مغزی شده طرف است.باید قبول کرد که نظام مذهبی فعلی توانایی این را دارد که هر لحظه در تهران 10 میلیونی بیش از یک میلیون نفر را در عرض 1 روز جمع کند…حال آنکه سبزها کاملا از این امکان بی بهره اند…

شاید بتوان حرف شما سبزها را باور کرد که شما بیشمار هستید…

ولی مشکل شما سبزها این هست که فکر کردید و فکر می کنید که : «کافی هستید»

جنبش سبز باید به این باور برسد که باز هنوز باید گروههایی را جذب جنبش کند و بدنه ی خود را بازسازی نماید و انگیزه سازی دوباره کند و رسانه های خود را گسترش دهد و افراد منطقی خود را در دیالکتیک و بحث با وبلاگ نویسان و شخصیت های سیاسی گروههای مقابل قرار دهد و مناظره ها را تحریم نکند!

چرا که بزرگترین مشکل سبز ملی و لیبرال ایران از خود راضی بودن خاص خودشان است
باید از خواب بیدار شوند و با مسائل متصل به زمین دست و پنجه نرم کنند

آیا ماده نیاز به خالق دارد؟

فوریه 7, 2010

برخی دوستان ناباورانه به ما ماتریالیست ها می گویند که اگر خالقی نیست ، پس این همه اجسام و کرّات و … ، با این وضعیت شان چگونه به وجود آمده اند…مسئله این است که متاسفانه ما فکر می کنیم هر چیزی باید بوجود بیاید،این در حالی است که هیج وقت ما زمان صفر نداریم و زمان از جایی شروع نمی شود و اگر زمانی هست،باید قبل آن زمان هم زمانی باشد…

همینطور طبق اصل بقای ماده و انرژی ، مواد به وجود نمی آیند و تنها از اشکال و ساختار های مختلف تغییر پیدا میکنند و تز بی نهایت بودن ذرات دکتر حسابی خودمان هم این مسئله را تایید میکند

اقتصادی آمریکایی داشته باشید و سعادت مند شوید!!!

ژانویه 29, 2010

 

(نکته هایی در باب رابطه ی عدالت اجتماعی و اقتصاد آزاد نئوکلاسیک)

شاید عبارت بالا برای افرادی که با منطق تولید کالا و خدمات در نظام سرمایه داری آشنایی ندارند ، عجیب باشد. ولی واقعیت از نظر طرفداران نظم بازار آزاد سرمایه داری چنین است و آنها کاملا به این امر معتقد هستند.زیرا به نظر آنان هر کشوری که مانند دولت های غربی صحنه ی اقتصادی خود را به میدان رقابت های افسار گسیخته ی شرکت های بزرگ تبدیل کند ، موفق به حل مشکلات اقتصادی خود خواهد بود. ولی باید دید که آیا واقعا چنین مسئله ای صحت دارد و اصلا استدلال این افراد در مورد برآورده ساختن رفاه جامعه از این طریق چیست؟

البته شاید هم تا حدودی چنین دیدگاهی در عمل صحت داشته باشد و معدود کشورهایی مثل چین و روسیه و آلمان مصادیق غیر قابل انکاری از این موضوع باشند که با کنار گذاشتن سرمایه داری دولتی و دیوان سالاری های پیچیده و نا عادلانه حکومتی و پناه بردن به سرمایه داری خصوصی، تا حدودی توانستند از زیر بار مشکلات فزاینده ای که ساختار پوسیده ی حزبی بر جامعه هایشان تحمیل کرده بود ، بگریزند.

سلمنا که نظام سرمایه سالار غرب با گذشت دو قرن از حیات خود ، توانسته عجایبی را خلق کند که عجایب چندگانه ای چون باغ های معلق بابل و اهرام مصر و آبراهه های شهر رم هم هرگز به پای آن نرسد.اگر سالها قبل در کارنامه صنعت و تولید و تکنولوژی جهان، تنها یک برج پیزا بود ، امروز در کلان شهرهای سرمایه داری هزاران سازه ی عظیم تر مسکونی و صنعتی آنهم درهزاران شهر جهان ، بعد از رشد علمی بشر کاملا متکی بر انباشت سرمایه های عظیم بدست آمده از شیوه ی تولید سرمایه داری بوده اند.

ولی مسئله ی ما بررسی کارنامه اقتصاد بازار آزاد نیست.مسئله این است که اکنون تناقضی در منش فکری برخی تئوریسین های اقتصادی و روشنفکران و معرفت شناسان اجتماعی کشورمان بوجود آمده است که به شکلی معجزه آسا ، بازار آزاد سرمایه و منطق تولید ثروت آن را چنان جامع الاطراف و همه جانبه می بینند که خود معرفت شناسان اقتصادی غرب هم از آدام اسمیت تا فردریش فن هایک هم این چنین کباده اش را برای دیگران نمی کشیدند. به عبارت دیگر نظم اقتصاد بازار در غرب امروز را بیش از آنچه که جایگاه اوست جلوه می دهند و لباسی فاخرتر از این نوعروس بر تنش می پوشانند.

اقتصاد بازار آزاد (علیرغم آنکه برخی روشنفکران اقتصادی و جامعه شناسی ایران ، در این حوزه به کشفیات جدیدی نائل آمده اند و کتاب هایی را هم تحت این عناوین به چاپ رسانده اند!) هیچ گونه ادعائی در باب «عدالت اجتماعی» و یا تامین ایده آل های جامعه ی بشری در حوزه های مختلف را ندارد. چون اساس و بنیاد نظم بازار آزاد از زمان تئوریزه شدن آن توسط آدام اسمیت ، بر پایه «نفع شخصی» شکل گرفته است (هر چند که اسمیت در کتاب دیگر خود به نام «تئوری تمایلات اخلاقی» تلاش کرد نفع پرستی شخصی را با احساس همدردی پیوند بزند که طبیعتا ً روشن است که نمی توانست توفیق چندانی داشته باشد). بنابراین آن چیزی ارزشمند است که ضامن تحقق و تداوم ستون نظام سرمایه داری یعنی «نفع شخصی» باشد.پس در اینجا صحبت از بهروزی مردم در نظم بازار آزاد به یک طنز بیشتر شباهت دارد. در اینجا بطور کامل قانون جنگل حاکم است.چرا که سیستم اساسا بر پایه خود محوری و تمایلات شخصی شکل گرفته است.

مثال جالبی که طرفداران نظام بازار غربی برای توجیه نظریات خود بهره می برند و دیگر نظرات مبتنی بر برابری اجتماعی را از آن موضع می کوبند ، مثال تقسیم کیک و بزرگ کردن کیک  در جامعه است.طرفداران مناسبات سرمایه داری همیشه مخالفین خود را به این مسئله متهم می کنند که آنها می خواهند با زور و با سیاست های مصلحت جویانه و پدر سالارانه و اعمال جبر ، ثروتی که طی فعالیت اقتصادی تولید می شود را ظاهرا به صورت عادلانه تقسیم کنند.

این استدلال بیان می دارد که اگر ما ثروت حاصل از فعالیت های اقتصادی تمام اقشار جامعه را بصورت یک کیک در نظر بگیریم ، بهتر است که بجای دخالت دولت و یا نهادهای مردمی و تعاونی در تقسیم این ثروت ، کیک را بزرگ کنیم. زیرا اگر قرار است به قشر بزرگی از جامعه تنها 10 درصد از کیک برسد، این نسبت 10 درصد باقی می ماند و وضعیت اقتصادی تغییری نخواهد کرد.لذا به منظور بهره مندی بیشتر این قشر اکثریت (که سهم کمتری در توزیع ثروت در جامعه دارند)، باید میزان فعالیت ها و بهره برداری های طبیعی بیشتر شود که طی تقسیم دوباره ی کیک در بازار (این 10 درصد کیک جدید که بزرگتر است) ، این بار بیشتر از 10 درصد کیک قبلی خواهد بود.زیرا کل کیک بزرگتر شده است و قطعا 10 درصد بیشتری نسبت به 10 درصد قبلی به مردم عادی تعلق می گیرد. در این منطق تنها راه نجات مردم و ایجاد رفاه تولید بیشتر، مصرف بیشتر و در نتیجه داشتن کیک بزرگ تر است. باید حقوق اقتصادی و فردی افراد قلیلی که بیشتر ثروت تولید شده در جامعه را با وجود سیستم های ربوی مالی و بانکی موجود و یا غارت منابع طبیعی و استثمار نیروی کار مهاجر و … بدست آورده اند ، محترم شمرد !

هرچند این مثال ، در واقعیت خود به مراتب بدتر از آن چیزی است که گفته شد. زیرا بنا بر مطالعات یک موسسه  آمریکایی به نام (شبکه ی مطالعات علمی جامعه) ، مجموع ثروت (یک درصد) بالای ثروتمند جامعه ی آمریکا ، از مجموع 90 درصد پایین خود جامعه ی آمریکا بیشتر است*.

حال گوی و میدان تحت اختیار جامعه ی انسانی است که این منطق را بپذیرد و بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کند و یا راه سومی را بصورت بومی و مستقل از بنگاههای روشنفکری شهرنشین طراحی کند که این خود مستلزم داشتن یک ناباوری نسبت به الگوهای بیرونی و یک خود باوری به نسبت به داشته های درونی خواهد بود.جامعه ی جهانی اگر به دنبال قربانی کردن زمین برای انسان و یا قربانی کردن انسان برای سرمایه نیست ، راهی ندارد جز اینکه بر اساس ملاک های اخلاقی و بنیان های فکری مبتنی بر عدالت اجتماعی، روش های دیگری برای توسعه و پیشرفت اقتصادی، پیش پای خود قرار دهد. حتی اگر توسط ساختارهای نظام حاکم بر جهان مورد تحقیر قرار گیرد، باز هم نباید تسلیم این مکانیزم تولید و توزیع وحشیانه در نظام سرمایه داری گردد.

———————————————————————————

*=مطالعه گروه آمریکایی شبکه تحقیقات علمی در حوزه ی جامعه ،به ماه می سال 2000

social science research network (SSRN)
http://papers.ssrn.com/sol3/papers.cfm?abstract_id=235472

فعلا گرفتارم.داستان طنز ارزشی بخوانید!

ژانویه 19, 2010

به دلیل گرفتاری های امتحانات و دانشگاه و … ، فعلا وقت نوشتن ندارم

از مدت ها قبل می خواستم یکی از داستان های دوست خوبمون آقای کمالی ! رو از وبلاگ خانواده ای با ایمان در صراط مستفیم! ، رو
براتون اینجا بگذارم.البته این داستان های پندآموز ارزشی را اگر با پیش فرض اینکه نویسنده اش یکی از خودمان
هست بخوانید ، لذت بخش تر خواهد بود:

»

سلام بر دوستان عزیز . همانطور که همگی اطلاع دارید استکبار سعی می کند با جنگ نرم و یا با فیلم ها و وبلاگ های زننده  جوانان ما را گمراه کند و به راه خطا بکشاند . ولی زهی خیال باطل ٬ تا کمالی و امثال اقای کمالی هستند آنها فتح خاکریز ارزش ها را به گور خواهند برد .

بلی . ما سعی کردیم با انها مقابله کنیم و در همین راستا من و اعضای خانواده ام یک فیلم نامه یا سناریوی تخیلی ارزشی بسیار جالب و عبرت آموز نوشته ایم . این سناریو از نوع فضائی است و خیلی هم مدرن و علمی می باشد .

استکبار فیلم های فضائی زننده ای به نام سری فیلم های بیگانه ساخته که در آن خوشگذرانی و لاابالی گری ترویج می شود . همچنین سریال به اصطلاح لاست که در آن زندگی بی هدف و مادی و خوشگذرانی ترویج می شود .  ما هم برای مقابله با آنها یک نام جالب برای سناریو انتخاب کرده ایم :

بلی !  نام این فیلم نامه این است :  آشنا ٬ یا سفر به سیاره گمراهان !

بدون هیچ حرف دیگری برویم سراغ فیلم نامه :

نسل بعدی ماهواره امید ساخته شده و این ماهواره قادر است در هر ثانیه یک میلیارد سال نوری را طی کند . جمعی از دانشمندان و فضانوردان جوان و بسیجی در این ماهواره هستند و به سوی یک سیاره نا آشنا و مسکون در حرکت هستند . ماهواره امید در فضای لایتناهی حرکت می کند .

دوربین . داخلی . فضای داخلی ماهواره امید :

یکی از فضا نوردان به دیگری می گوید . برادر . بیا از پنجره این ستاره های زیبا را نگاه کن  قدرت خدا را ببین .

دیگری لب پنجره می آید و می گوید : به به . چه زیبا هستند . فتبارک الله احسن الخالقین .

فضانورد سوم که چفیه بسیج به گردن دارد به آنها نزدیک می شود و می گوید برادران ٬ چه خوب شد که جاسوسان سیا و موساد نتوانستند کوچکترین اختلالی در کار سفینه به وجود بیاورند .

دیگری می گوید . بلی . خوشبختانه به یاری خدا تیر آنها به سنگ خورد و حیله آنها به خودشان برگشت . این سازمان های سیا و موساد و همچنین مزدوران داخلی آنها یا به اصطلاح سبزها چقدر نادان هستند . فکر می کنند می توانند با هوچی گری و سخنان پوچ با علم مبارزه کنند ….

در همین حین بی سیم سفینه به صدا در می آید :

سلام علیکم . من از طرف ساکنین سیاره گم شدگان صحبت می کنم و ما می دانیم شما در حال مسافرت به سیاره ما هستید . قدمتان روی چشم و از این که مهمانان زمینی داریم بسیار خوشحالیم . مهمان حبیب خداست .

یکی از فضا نوردان پشت دستگاه رفت و گفت :

سلام و علیکم و رحمت الله . چه جالب . ما نمی دانستیم شما تا این حد پیشرفته هستید و اطلاع دارید که ما قصد داریم به سیاره شما مسافرت کنیم . لطفا از اوضاع و احوال سیاره خودتان بگوئید .

ساکن سیاره گم شدگان گفت :

بلی ! در حقیقت ما از شما زمینی ها خیلی پیشرفته تر هستیم و به قله های علم و تکنولوژی دست پیدا کرده ایم . اما چون فاقد دین و ایمان هستیم نمی توانیم خوشبخت باشیم و مانند گمشده در بیابان هر لحظه دنبال سراب هستیم و تشنگی معنوی ما رفع نمی شود . ما از دور همه تحولات زمین را زیر نظر داریم و می دانیم شما برعکس ما دارای دین و ایمان هستید . خیلی دوست داریم ما هم مثل شما ایمان بیاوریم و رستگار شویم . در ضمن می دانیم زمینی ها اغلب دارای ادیان اسمانی هستند . حال اگر ممکن است کتاب های این ادیان را برای ما بفرستید تا مطالعه کنیم و به بهترین آنها بگرویم .

درضمن ما هر کتاب را در کسری از ثانیه مطالعه می کنیم و سیستم ذهنی ما خیلی پیشرفته است . پس لطفا اول کتاب تورات را برای ما بفرستید .

دانشمندان بسیجی از این که ساکنین سیاره گم شدگان چنین حرفهائی زدند خیلی خوشحال شدند و با سیستم مخابراتی پیشرفته تورات را برای آنها فرستادند .

بعد از چند ثانیه نماینده مردم سیاره گم شدگان به سخن در آمد و گفت :

عجب ! حمل بر بی ادبی نباشد ولی فکر نمی کردیم بعضی از ساکنین زمین تا این حد نادان باشند . این کتاب به وضوح معلوم است که تحریف شده است . شما زمینی ها گاهی خیلی نادان می شوید . درضمن عادت زشتی به نام دروغ دارید که برای ما تعجب آور است . شما دروغ های زیادی می گوئید . بزرگترین دروغ های سیاره شما اول هولوکاست و دوم دموکراسی غربی است که هر دو خلاف واقع است و هربچه ای می فهمد اینها دروغ هستند . درضمن می خواهیم بدانیم ساکنین چه کشوری تا این حد نادان هستند که به این دین گرویده اند ؟ نکند مردم کشور به اصطلاح اسرائیل پیرو این دین هستند ؟

دانشمند بسیجی گفت : بلی ! متاسفانه اسرائیلی ها پیرو این دین هستند .

نماینده سیاره گم شدگان :

اگر نمی گفتید هم به وضوح معلوم بود ! حا اگر ممکن است کتاب انجیل را برای ما بفرستید .

بعد از این که انجیل هم به سیاره گم شدگان فرستاده شد باز دستگاه به صدا درآمد و سپس ..

نماینده سیاره گم شدگان :

عجب ! این هم که مثل قبلی تحریف شده است . شما زمینی های نادان از ما انتظار دارید که پیرو مسیحیت باشیم ؟ یعنی دینی که می گوید اگر کسی سیلی به من زد باید طرف دیگر صورت خودم را عرضه کنم ؟ واقعا جالب است . نکند ساکنین اروپا و آمریکا پیرو این دین باشند ؟

دانشمند بسیجی گفت :

بلی ! متاسفانه همیطور است و جالب است بدانید آنها خود را خیلی عاقل و داشنمند و پیشرفته می دانند !

نماینده سیاره گم شدگان : قاه قاه قاه ! چه افراد جاهل و نادانی در این دنیا پیدا می شود ! بلی اگر فساد و فحشا را پیشرفت بدانیم آنها واقعا خیلی پیشرفته هستند ! در صورتی که سیر نگران کننده آمار طلاق باعث شده معدود افراد دانا در بین آنها بسیار نگران باشند . فساد تا این حد در بین آنها رسوخ کرده که یک جوان به اصطلاح امریکائی در برابر پیشنهاد ازدواج گفته وقتی شیر به حد کافی در بازار وجود دارد چرا باید گاو تهیه کنم ؟ واقعا باعث تاسف است .

دانشمند بسیجی گفت :

متاسفانه همینطور است و وقتی ما به انها می گوئیم از این کارهای زشت دست بردارند می گویند به شما مربوط نیست و ما می خواهیم در کشور خودمان خوشگذرانی کنیم !

نماینده سیاره گم شدگان :

عجب ! این حرف مثل حرف آن کسی است که در کشتی نشسته بود و می گفت من فقط زیرپای خودم را سوراخ می کنم !

دانشمند بسیجی گفت : بلی . بلی ٬ دقیقا همینطور است . حال خوب است . کتاب آخر یعنی قران مجید را هم مطالعه بفرمائید .

نماینده سیاره گم شدگان :

بلی ! مانعی ندارد .

سپس دانشمندان بسیجی قرآن مجید را برای آنها فرستادند و بعد …

نماینده سیاره گم شدگان :

عجب ! عجب ! عجب ! این چه کتاب جالب و مفیدی است . ما واقعا حیران شدیم . این کتاب انصافا یک معجزه الهی است و ما هرچه سعی کردیم نتوانستیم حتی یک ایه مانند آن بیاوریم !

در این کتاب به همه ابعاد زندگی بشر توجه شده است . هم هدایت تکوینی دارد و هم هدایت تشریعی . قوانین و معیارهای مترقی مانند مجازات های اسلامی و دیه و قانون ارث و…دلالت به این دارند که در این کتاب زندگی اجتماعی انسان هم مورد توجه قرار گرفته است .  این کتاب به زن کرامت داده و ارزش های واقعی زن را نمایان کرده است . مهمتر از همه این که هیچ تحریفی هم ندارد و کلمه به کلمه اش درست می باشد !

دانشمندان بسیجی خیلی خوشحال شدند و گفتند از همان اول می دانستیم افراد این سیاره اسلام می آورند .

سپس به ساکنین سیاره گم شدگان گفتند که بلافاصله بعد از فرود آداب تشهد و گرویدن به اسلام را برای آنها بیان خواهند کرد .

نماینده سیاره گم شدگان :

بلی ! مهمان حبیب خداست . مخصوصا مهمان های  مومن و با تقوائی مانند شما . راستی نکند شما از اهالی کشور جمهوری اسلامی ایران هستید ؟

دانشمندان بسیجی گفتند : بلی ! همینطور است !

نماینده سیاره گم شدگان :

عجب ! چه نیکو . چه جالب . به نظر ما تنها کشوری که راه رستگاری را می پیماید ایران است که آن هم تعجبی ندارد . پیروی از دستورات اسلام کلید خوشبختی است . در مدتی که فتنه اخیر در کشور شما برپا شده بود ما خیلی نگران بودیم و می ترسیدیم نکند سبزهای لجنی زمام امور را در دست بگیرند و کودتا کنند . ولی بعدا خیالمان راحت شد . خوشبختانه امت شهید پرور از این امتحان هم سربلند بیرون امد و ثابت کرد استکبار هیچ غلطی نمی تواند بکند . هرچند بعضی از خواص مردود شدند که ان هم البته نگرانی ندارد .

دانشمندان بسجی با خوشحالی گفتند :

بلی ! شما خودتان حرف دل ما را زدید . خوشحالیم که حقیقت امر به شما روشن شد . امیدواریم چند روز بعد به سیاره شما برسیم و همگی شما ایمان بیاورید .

نماینده سیاره گم شدگان :

ما برای دیدار شما ثانیه شماری می کنیم . اما در سیاره ما وقت خیلی ارزش دارد و ما نمی توانیم تا رسیدن شما صبر کنیم . برای همین همگی در همین لحظه ایمان می آوریم و در ضمن اسم سیاره ما نیز تغییر کرده و از این به بعد به نام سیاره هدایت شدگان نامیده می شود .

بلی ! در همین لحظه بانگ اذان و تشهد در فضای لایتناهی پیچید و دانشمندان بسیجی از شدت خوشحالی یکدیگر را در آغوش گرفتند و برای اقامه نماز شکر آماده شدند ….

پایان .

بلی ! من مطمئنم که از مطالعه این سناریوی جالب و ارزشی تخیلی لذت برده اید . انشالله در آینده نزدیک این سناریو تبدیل به فیلم می شود و من از همینجا به کارگردانان مومن و باتقوا  پیشنهاد می کنم در این کار خیر و خداپسندانه شرکت کنند و با این کار ضربه مرگباری به دست اندرکاران هالیوود و دیگر مزدوران دشمن وارد کنند .

به امید آن روز !

پی نوشت : برعکس وبلاگ های زنجیره ای و سبزهای لجنی که حتی یک خواننده ندارند وبلاگ ما در هر روز بینندگان و خوانندگان زیادی دارد . این جز به حول و قوه الهی امکان پذیر نیست و در ضمن مردم ثابت کردند هرجا سخن از تقوا و ایمان است آنها حضور دارند و از شنیدن سخنان ارزشی لذت می برند .

در این میان هزاران هزار نظر در این وبلاگ نوشته شده که همگی از اقای کمالی تعریف و تمجید می کنند و از اینکه هدایت می شوند خوشحال هستند . دوستان . انقدر من را خجالت زده نکنید . من در واقع خدمتگذار کوچکی بیش نیستم و انشالله تا همگی شما را هدایت نکنم از نوشتن دست برنخواهم داشت .

«

کلهر:حماسه ی 9 دی ، فطرت الله بود !

ژانویه 11, 2010

من معمولا مطلب خبری نمی گذارم

چون اصولا این وبلاگ محل مطالب تحلیلی و مکانی برای گفتگو و دیالوگ است

منتهی وقتی چند شب قبل به این جمله کلهر در برنامه ی روبه فردا فکر کردم که :
«حماسه 9 دی فطرت الله بود» !

البته تابلو هست که این بیچاره مثل دیگر رفقاش جوگیر شده…جوگیری ای که در دهه شصت هم کروبی و موسوی
و صانعی و … هم از آن رنج می بردند.

همان موقع هم خوش چهره گفت که من نفهمیدم منظور ایشان از این جمله چه بود!!!

ولی به هرحال دقیقا متوجه شدم که چرا دختر کلهر از دست این پدر و نظام ابلهانه و طنزی که پدر طنز ترش در آن
فعالیت می کند ، به آن طرف دنیا مهاجرت کرده است.مشکلی که خود من هم دچار آن هستم.یک خانواده ی افیونی!

احتمالا کلهر مثل بقیه آقایون بزرگ جمهوری اسلامی از جنس خوبی ! استفاده می کند و به فضاهای ژرف پرواز می کنند!